از بس كه آتش شوق « 1 » دل را سبكعنان كرد * با تير او ملاقات در خانهء كمان كرد « 2 »
علوى
خواجه على قلى علوى تخلّص ، نويسندهاى منقّح بود . منه :
دلى « 3 » كه زمزمهء عشق از او نمىآيد * چو طوطيى است كه زو گفتوگو نمىآيد
عظيما
آقا عظيما ديوان بيوتات بلدهء لاهور خوشفكر بود . خان آرزو و سرخوش اسم هردو عظيما نوشتهاند و بعضى يك كس دانسته . منه :
خراش ناخن ما را دل ناشاد مىداند * زبان تيشهء فرهاد را فرهاد مىداند
به طفل باددستى دادهام دل را كه از شوخى * رود گر عالمى بر باد كاغذباد مىداند
علوى
محمّد طاهر علوى تخلّص ، سخنور خوب در همان عصر بود . « 4 » منه :
امشبم چون شيشهء مى دل ز تنهايى پر است * همچو ساغر همدمى كو تا دلى خالى كنم
عارف
عارف صفاهانى است . ميرزا صائب تخلّص مذكور او را قرار داده . « 5 » منه :
دوران تمام محنت و دردم به جام ريخت * دندان شكوفهوار ز باد زكام ريخت
هامش
( 1 ) . نصرآبادى : آتش عشق .
( 2 ) . بيت بعد از نصرآبادى :آسان غم تو از دل بيرون نمىنهد پا * اين كوه را به مژگان مىبايدم روان كرد( 3 ) . متن : دل . تصحيح شد .
( 4 ) . ريحانة الادب 4 / 191 : مير محمّد طاهر كاشانى ، از شعراى ايران عهد شاه سليمان صفوى مىباشد كه نخست در اصفهان مىزيسته . عاقبت به كشمير رفت و هم به سال 1136 در آنجا وفات يافت . منظومهاى موسوم به حدّاد و حلّاج و ديوانى مرتّب نوشته . ظاهر آن است كه علوى تخلّص وى بوده است . از اوست :رام كسى نمىشود وحشى صيدگاه تو * شوخى برق مىكشد غاشيهء نگاه تو
شور بهار و جوش گل ، طرف خمار و كيف مل * گريهء هاىهاى من ، خندهء قاهقاه تو( 5 ) . رياض العارفين 454 : اسمش آقا محمّد تقى و اظهار اخلاص و ارادت به جانب حاجى زين العابدين شيروانى مىنمايد . اين ابيات از اوست :تا دلم با درد عشقش كرد خوى * دردهايم جمله درمانى گرفت
تا كه شور عشق او در سر فتاد * اين سر شوريده سامانى گرفت*روز جزا طلب كنم از تو بهاى خون خود * تا به گنه بدل شود دعوى بىگناهىام