تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
هزار بيت است . هذا من اشعاره :
در بيستون به‌صورت شيرين نگاه كن * تا حسن چون به سنگ فروبرده ريشه را
*
به لوح مشهد پروانه اين رقم ديدم * كه آتشى كه مرا سوخت خويشتن را سوخت
*
عشق مىگويم و مىگريم زار * طفل نادانم و اوّل سبق است از كتابى كه منم خاتمه‌اش « 1 » * لوح محفوظ نخستين ورق است
*
اميد عافيت از مردن است مىترسم * كه مرگ ديگر و آسودگى دگر باشد
*
چنان از زندگى امروز دور از يار دلگيرم * كه گر دانم كه فردا زنده خواهم بود مىميرم

على غوريانى

سخنورى است كامل . اين رباعى از صنعت غير موصل و موصل از اوست :
اى در دل زارم زده دردت آذر * خالت به رخت بر گل تو نافهء تر خطّت به لب شكرشكن مشك ختن * چشمت عبهر ، شميم گيسو عنبر

عيانى نجفى

محمّد نجفى عيانى تخلّص ، سخنور وحيد العصر بود . چون در اهاجى مردم مىپرداخت بدان جهت اكبر پادشاه او را در قلعهء گواليار حبس فرمود . در آن حالت در باب استخلاص خود اين رباعى گفته به وساطت به اربابان حضور گذرانيد :
در بند شهان پادشهى مىبايد * لشكركش و صاحب‌سپهى مىبايد من خود چه كسم ، چه در شمارم ، چه سگم * زندان تو را شهنشهى مىبايد
آخر بعد مدّتى به شفاعت شاهزاده سليم خلاصى يافت . منه :
ما رخصت اين خون بحل را به تو داديم * گفتيم و نوشتيم و سجل را به تو داديم

عبّاس صفوى

شاه عبّاس بن سلطان محمّد بن شاه طهماسب ماضى صفوى سلطان دوست‌نواز و دشمن‌گداز
هامش
( 1 ) . متن : خاتمه‌ام . تصحيح شد .