تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
گفتى به باغ آيم سحر ، بشنيد سرو اين را مگر « 1 » * كز شوق ديدار تو سر بر كرده از ديوارها

عادل

نوشيروان شاه عادل تخلّص ، سلطان ملك لار و معاصر شاه اسماعيل ماضى صفوى است . « 2 » منه :
كشتن عادل برت هيچ تفاوت نكرد * پادشه محترم قدر گدايى نداشت
*
كهن شد قصّهء مجنون ، حديث نو ز من « 3 » بشنو * به هر افسانه عمر خود مكن ضايع ، سخن بشنو

عبد الكريم خوارزمى

عبد الكريم ، برادر مولانا انيسى خوارزمى بود . « 4 » منه :
بر رخت آن‌ها كه حيران نيستند * نقش ديوارند ، انسان نيستند

عسكرى

عسكرى ميرزا ولد بابر پادشاه و در سخن صاحب دستگاه بود . « 5 » منه :
گوشهء ميخانه جاى دلگشايى بوده است * بىتكلّف گوشهء ميخانه جايى بوده است

علاء الدّين اودهى

شيخ علاء الدّين ساكن اوده و صوفى صافى با وسعت مشرب هميشه شهادت‌طلب بود . روزى جماعت دزدان در خانه‌اش ريخته او را شهيد كردند . « چه شد آن مرشد كامل » « 6 » تاريخ شهادت اوست « 7 » و ترجيع‌بند كه بندش مىآيد از اوست :
هامش
( 1 ) . متن :گفتى به باغ آيم سحر ، بستند سرو آيين كمر .تحفهء سامى :گفتى به باغ آرم گذر ، بشنيد سرو اين را مگر .با توجّه به هردو نسخه نوشته شد . ( 2 ) . روز روشن 509 : نسبش به گرگين ميلاد مىرسد و در سنهء 992 يا 950 او را كسى به زخم كاردى قتل نمود . ( 3 ) . روز روشن : حديث درد من . ( 4 ) . تحفهء سامى 81 : دماغ او پريشان شده بود و خود را پادشاه نام كرده به مردم حكم‌هاى غريب مىكرد . از اوست :تو را در ديده جا كردم كه از مردم نهان باشى * چه دانستم كه آنجا هم ميان مردمان باشى*نمىگويى حكايت با من و آن‌گه كه مىگويى * ز بس حيرت ندانم با كه مىگويى ، چه مىگويى( 5 ) . تحفهء سامى 17 : از اولاد امجاد بابر ميرزا است و در زمان حضرت همايون پادشاه بعضى اوقات حكومت قندهار به او تعلّق داشت . از اوست :چنان بىخود شدم از دورى آن گل‌عذار امشب * كه هردم گريه‌ام سر مىزند بىاختيار امشب( 6 ) . برابر است با سال 999 ه . ق . ( 7 ) . روز روشن 556 : علاء الدّين اودى ، در آفتاب عالمتاب گفته كه اود قريه‌اى است از خراسان و علاء الدّين فيض‌آبادى اودى