سر بنه بر سر آن كوى علايى زانرو * تا دم حشر همان است سرمنزل من
عطاء اللّه
مير عطاء اللّه صاحب علم و فضل است و كتابى در فنّ صنايع شعرى و عروض و قافيه دارد . در سنهء 919 فوت شد . منه :
در قصّهء كار خويش بس حيرانم * چون چرخ و فلك به دهر سرگردانم
طالع نشود به كام من كوكب من * من طالع خويشتن نكو مىدانم
عارف
از شعراى عصر سلطان بايقراست . « 1 » وى راست :
گر كشد ناوك خود را ز دلم قاتل من * درد آن تا به قيامت نرود از دل من
عالم بيهقى
مولانا عالم بيهقى است و نامش داخل مجالس النّفايس است . منه :
فكندى اى صبا برقع ز روى دلستان من * نكو رفتى ، غمى برداشتى از روى جان من « 2 »
عادلى خراسانى
در همان عصر بود . منه :
هامش
( 1 ) . روز روشن 511 : عارف هروى ، در نگارستان سخن ، يزدى منسوب به يزد و در صبح گلشن و نشتر عشق بدون نسبت به شهرى نوشته و در خط نستعليق دستگاهى داشت .
( 2 ) . مجالس النّفايس 60 ، او را صاحب مدرس دانسته ، اين ابيات را از وى نقل مىكند :كار ما را خواجه مجد الدّين محمّد هيچ كرد * كاغذ ما را نخواند آن روز و درهم پيچ كرد*آيم به سر راهت پيوسته همچو خامه * كردى ز بهرم از خط اى ماه گرد نامه*نيست گلگل عارضش كز تاب مى افروخته است * هر طرف خلقى به رويش چشم پرخون دوخته است*نالهء قانون چو من از غمزهء جادوى اوست * چون ننالد زين همه پيكان كه در پهلوى اوست*از وفا گر آن كمانابرو نشانى داشتى * گوشهء چشمى به حال ناتوانى داشتىابيات ديگر از روز روشن 515 :من كيستم عنان دل از دست دادهاى * در دست دل به راه غم از پا فتادهاى
هم خون دل ز ديدهء گريان گشودهاى * هم چشم جان بهصورت جانان گشادهاى*باز شب شد من و سوداى تو و زارى دل * با سگان سر كوى تو جگرخوارى دل