تو اين سپر كه ز دنيا كشيدهاى بر رو * به روز عرض مظالم چنان بيندازى
كه از جواب سلامى كه خلق را بر « 1 » توست * به هيچ مظلمهء ديگرى نپردازى « 2 »
خواجه به اصغاى قطعه معذرت كرد و به تواضع پيش آمد . القصّه ظهير ، از خاندان اتابكيه رعايت كلّى يافته ، در سنهء 598 در تبريز به عالم بقا شتافته . استاد غرّاست . وى راست :
شرح غم تو لذّت شادى به جان دهد * شكّر لب تو طعم شكر در دهان دهد
زلفت به جادويى ببرد هركجا دلى « 3 » است * وانگه به چشم و ابروى نامهربان دهد « 4 »
ظهير اصفهانى
ظهير الدّين عبد اللّه صفاهانى است . « 5 » در مدح گويد :
اى ذات شريفت « 6 » برى از چون و چرا * رخشنده ز نور قدمت هردو سرا
تا چند چو چشم اى گرامى شب و روز * عالم به تو بينيم و نبينيم تو را
ظريفى
محمود بيگ ظريفى تخلّص ، معاصر شاه طهماسب ماضى بود . « 7 » منه :
هلاك سركشى و سرگرانىات گردم * سر تغافل و نامهربانىات گردم
ظريف تبريزى
در همان عصر بود . « 8 » منه :
هامش
( 1 ) . دولتشاه : در .
( 2 ) . دولتشاه : بياندازى .
( 3 ) . متن : دل . از آتشكدهء آذر 290 تصحيح شد .
( 4 ) . ابيات بعد از آتشكدهء آذر :هندو نديدهام كه چو تركان جنگجوى * هرچ آيدش به دست به تير و كمان دهد
گر بر رخم بخندى بر من منه سپاس * كاين خاصيت مرا رخ چون زعفران دهد
فرياد من ز طارم گردون گذشت و نيست * امكان آنكه زحمت آن آستان دهد( 5 ) . رياض العارفين 161 : ظهير الدّين عبد اللّه بن شرف الدّين عمر شفروهى ، شفروه از مضافات اصفهان است و محمّد عوفى در تذكره خود تمجيد وى كرده . از اوست :تن ملحد و جان موحّد آمد ز دو حد * اين سوى احد گرديد ، آن سوى لحد
كى باشد و كى كه آيد از يار مدد * ملحد به لحد رسد ، موحد به احد*هر يوسف كوست با خود اندر چاه است * هر گرگ كه بىخود است بر درگاه است
آن كو همه را ديده يكى گمراه است * آنكس كه يكى را همه ديد آگاه است( 6 ) . رياض العارفين : شريف .
( 7 ) . دهخدا : محمّد بيگ ، از مردم ساوه و مريد حريفى است . به زمان شاه طهماسب صفوى به هندوستان رفت و در آنجا حرمت بسيار ديد . از اوست :دوش غوغاى سگان تو به گوشم آمد * مُردم از رشك كه آيا كه گذشت از كويت( 8 ) . تحفهء سامى : ظريفى ، در تبريز به خردهفروشى اوقات مىگذرانيد .