بدين نازكمزاجى تا به كى هرجا نهى پا را * همان بهتر كه چون عينك به چشم ما نهى پا را
*
بوى عشقم زنده مىدارد و گرنه همچو گل * مىنمايد زخم اين پهلو از آن پهلو مرا
*
شقايق بندهء رويى چو ماه است * بنفشه از كنيزان سياه است
*
گويند نعش ما را كس پيش و پس نباشد * روزى كه من نباشم گو هيچكس نباشد
ما خانهزاد عشقيم بايد ز بعد مردن * تابوت ما اسيران غير از قفس نباشد
طالعى يزدى
در مشهد مىماند . « 1 » منه :
زاهدا چند توان خورد غم عالم را * باده پيش آر كه بيرون كنم از دل غم را
طبعى قزوينى
اشعارش از بياض ميرزا صائب نوشته . « 2 » منه :
به داغ هجر تو خواهيم از جهان رفتن * كه بىرفيق به جايى نمىتوان رفتن « 3 »
طايف
محمّد على طايف تخلّص ، شاگرد آقا حسين خوانسارى است . بعضى تخلّص او طالب نوشته و
هامش
قرابت با مير سعيد مير جمله بود . از اوست :آنى كه تو را خيل كواكب سپه است * خورشيدى و نيلى سپرت قرص مه است
گر تيره نمايد سپرت نيست عجب * مه پهلوى آفتاب دايم سيه است( 1 ) . روز روشن 495 : مردى خوشنويس و طالب العلم بود . در عهد جلال الدّين محمّد اكبر پادشاه از وطن در اكبرآباد رسيده هرچند طالعآزمايى نمود جز صحافى چاره خود نديد . از اوست :شوم بىخود اگر گويم ز حال خود سخن با او * چه حال است اينكه نتوان گفت حال خويشتن با او*هر دم كند از درد دل كز خويش بيزارش كند * دل كى شود بيزار از او هرچند آزارش كند( 2 ) . روز روشن 498 : تلميذ حكيم شفايى اصفهانى است .
( 3 ) . ابيات ديگر از نصرآبادى 304 :لذّت تنگدلى باد بر آن غنچه حرام * كه به امداد صبا ميل شكفتن دارد*گر به ياد لب او جام دهد بادهفروش * توبه خميازهكشان تا در ميخانه رود*به عمر خويشتن طى كردهام بسيار وادىها * نيامد هيچ وادى بهترم از نامرادىها