تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
دل گفت تو فارغى ز ما دست بدار * ما هردو شكسته را به هم بازگذار « 1 »

صفى الدّين بستى

خواجه صفى الدّين بستى است . خوبگوست . در مدح شخصى اين بيت از اوست :
هر آن‌كس كه در خواب بيند كفت را * چو بيدار گردد نمايد توانگر « 2 » هر آن‌كس كه او مدح تو گفت « 3 » خواهد * چو عيسى سخنگوى زادى « 4 » ز مادر « 5 »

صدر الدّين خجندى

معاصر جمال الدّين عبد الرّزاق بود . « 6 » منه :
زلف سيهت كه مشك با او « 7 » كم زد * مشّاطهء فطرتش خم اندر خم زد يك ره به منش سپار تا يك روزى « 8 » * بر هم زنمش كه عالمى برهم زد « 9 »

صدر الدّين قونيوى

حضرت صدر الدّين محمّد اسحاق قونيوى ، از اماجد اتقيا و اكمل اولياست . شيخ مؤيد الدّين
هامش
( 1 ) . ابيات ديگر از لباب الالباب 2 / 334 و مجمع الفصحا 1 / 313 :اى چو دل رفته ز ما ، چون جان بر ما آمده * همچو دل زين روى جان را بر تو سودا آمده اى خراميده ز پيشم با بناگوش چو سيم * با خطى در گرد سيم از مشك سارا آمده من چو جوزا بر ميان جان كمر عشق تو را * تو چو زهره گشته راجع سوى جوزا آمده همچو گل نازك ، چو ريحان خرّم ، از من رفته باز * همچو نرگس شوخ و همچون لاله رعنا آمده آتش اندر سنگ خارا گشته خاكستر مزاج * آتشين تيغ تو چون در سنگ خارا آمده( 2 ) . مجمع الفصحا 1 / 313 :چو بيدار شد گشته باشد توانگر .( 3 ) . متن : گفته . از مجمع الفصحا تصحيح شد . ( 4 ) . مجمع الفصحا : سخنگوى زايد . ( 5 ) . ابيات ديگر ، از مجمع الفصحا :شده است آسمان تخت و خورشيد افسر * كه را باشد اين افسر و تخت درخور مگر سايهء كردگار جهان را * كه او را همىزيبد اين تخت و افسر چه خواند تو را عقل ، روح مجسّم * چه گويد تو را روح ، عقل مصوّر به پيش خطيب آيد از شوق نامت * گر آهن بدوزند در پاى منبر( 6 ) . دهخدا : محمود بن عبد اللّطيف بن محمّد بن ثابت الخجندى ، مدّتى در بغداد ناظر مدرسهء نظاميه بود . سپس به رياست شافعيهء اصفهان منصوب گرديد تا سال 592 كه شحنهء اصفهان به سبب عداوتى كه ميان ايشان بود او را كشت . ( 7 ) . متن : با بو . از لباب الالباب 1 / 265 ، تصحيح شد . ( 8 ) . لباب : يك بارى . ( 9 ) . ابيات ديگر از لباب الالباب :بد باشد اگر خاطر نيك‌انديشت * يادى نكند ز عاشق دل‌ريشت باز آى مگر بر رخ تو جان بدهم * بنشين پيشم مگر بميرم پيشت*كرديم دگر شيوهء رندى آغاز * تكبير زديم چار بر پنج نماز هر جا كه پياله‌اى است ما را بينى * گردن چو صراحى سوى او كرده دراز