دل بركن از جهان كه گذشت از جهان خوش است * دنيا همان « 1 » قدر كه گذشتى از آن خوش است « 2 »
شفيع گيلانى
شفيع گيلانى است . « 3 » منه :
در مشق دوستى پى مجنون گرفتهايم « 4 » * شاگرد رفتهرفته به استاد مىرسد
شوكت بخارى
محمّد اسحاق شوكت تخلّص بخارى ، سخنور تازهخيال و اوستاد صاحبكمال است .
نصرآبادى گويد كه در سنهء 1088 در هرات آمده وصفى قلى خان حاكم آنجا بر او بسيار مهربانى كرد . انتهى القصّه ، او در ابتدا گورستاننشين بود . آخر در مشهد مقدّس فروكش شد . « 5 » هذا من ديوانه :
ديوانه كرد بس كه هوايت بهار را * باشد كف از شكوفه به لب شاخسار را
*
آمادهء فنا نكند زندگى قبول * دست رد است رعشهء پيرى حيات را
*
دلدوز نگاه تو ز مژگان سياه است * مژگان سياه تو پر تير نگاه است
*
هامش
( 1 ) . متن : همه . از نصرآبادى 350 ، تصحيح شد .
( 2 ) . اشعار ديگر از نصرآبادى :محنت پيرى در ايّام جوانى ديدهام * خويش را تا ديدهام در ناتوانى ديدهام
شد فشار قبر بر من تنگ چشمىهاى خلق * آنچه در مرگ است من در زندگانى ديدهام*در ديده جلوه كرد و دل ناتوان پر است * در دل نشست و ديده ز دل آنچنان پر است
خالى نساخت گريه دلم را ز سيل خون * از من چرا هميشه دل آسمان پر است( 3 ) . نصرآبادى 376 : شفيعى گيلانى ، مرد معمّرى بوده . مدّتى در اصفهان بود ، به گيلان مراجعت كرده فوت شد . از اوست :لبت كه طعنه به گل خنده بر شراب زند * به خرمن دل من آتش حباب زند
ز چاك سينهء آن ماه سيم تن پيداست * سفيديى كه سياهى به آفتاب زند( 4 ) . نصرآبادى : گرفتهام . و بيت مطلع غزل چنين است :شبها به هرزه بر فلكم داد مىرسد * مظلوم عشق را كه به فرياد مىرسد ؟( 5 ) . رياض العارفين 355 : در بلاد ايران سياحت مىنمود . در اصفهان شيخ محمّد على لاهيجى متخلّص به حزين وى را ملاقات نموده .
نصرآبادى 442 : بندگان ميرزا سعد الدّين وزير خراسان هم توجّهات به او كرده . از اوست :دل عاشق وجود از هرچه يابد زان فنا گردد * از آن آبى كه گندم سبز گردد آسيا گردد*باده از خود رفت و ناز چشم مدهوش تو شد * شد تكلّم خون و رنگ لعل خاموش تو شد
شير انوار تجلّى را چو مىكردند صاف * دُرد آن مهتاب و شهد آن بناگوش تو شد