شوكتى
محمّد ابراهيم شوكتى تخلّص ، خوبگوست . « 1 » از اوست :
بىشور عشق « 2 » گريه شكست آورد به دل * آب است سنگ كوزهء آتش نديده را
شعله
اغورلو « 3 » خان شعله تخلّص بن امام قلى خان والى فارس بود . « 4 » منه :
خنده از گل ، گريه از ابر بهار آموختم * من ز هر صاحبدلى يك شمّه كار آموختم
شريف مازندرانى
ملّا شريف مازندرانى است . پيش ابراهيم على خان ولد نوّاب على مردان مىماند . « 5 » منه :
دور چشمت صف برگشتهء مژگان سياه * دامن خيمهء ليلى است كه بالا زدهاند
شعورى مشهدى
شعورى مشهدى است . « 6 » منه :
بىتو چو خونفشان كنم روز وداع ديده را * شربت واپسين دهم جان به لب رسيده را
شهيد لاهيجى
محمّد هاشم شهيد تخلّص لاهيجانى ، سخنور شيرينمقال و اهل حال بود . منه :
هامش
( 1 ) . نصرآبادى 336 : گويا اصفهانى است . با وجود كبر سن از جميع فوق بهرهء وافى داشت ، چنانچه در مرتبهء ثانى كه به هند رفت پسر چپونى را ملازم كرده با او ارادهء حركت ناشايستى كرده آن پسر او را كشت . از اوست :برخاست پى رقص و ز صد دلشده جان برد * تابى به كمر داد و دلم را ز ميان بردروز روشن 441 : دو بار از وطن به هندوستان آمد . بار اوّل چندى با ظفر خان بسر برده به وطن بازگشت و بار دوم با راجپوت پسرى سرّى به هم رسانيد . آخر به كمال ذلّت و خوارى از دست معشوق شربت شهادت نوشيد . از اوست :الفت بيگانگان برد از دلم ياد وطن * غربتم مىكشت گر يك آشنا مىداشتم*شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند * بىدرد ، بيا رحم به بىتابى ما كن( 2 ) . نصرآبادى : بىسوز عشق .
( 3 ) . متن : اغور تور . از دهخدا تصحيح شد .
( 4 ) . دهخدا : اغورلو بيگ ، پسر امام قلى خان حاكم فارس ، از گويندگان قرن يازدهم هجرى بود . شاه صفى صفوى به چشمان او ميل كشيد و او را به زندان افكند . شعله در زندان درگذشت .
( 5 ) . دهخدا : ملّا محمّد شريف فرزند ملّا شيخ حسن آملى ، از گويندگان قرن يازدهم هجرى بود . به هندوستان رفت و به خدمت ابراهيم خان رسيد . در موهان از توابع لكهنو درگذشت .
( 6 ) . نصرآبادى 295 : اشعارش مدوّن نشده است . از اوست :صد بار اگر ز جور مرا كشت بىگناه * هرگز نگفتهام كه گناهى نكردهام*تا كى هوس عشرت آماده كنى * ميل مى ناب و ساقى ساده كنى
خم گشت قدت ز بار عصيان ، مىكوش * چون شيشه كه پهلو تهى از باده كنى