شيدا برهم شده اين شعر خواند :
گر به صحرا موفشانى دشت پر سنبل شود * ور به دريا رو بشويى خار ماهى گل شود
ملّا فيروز گفت : ملّا كاتبى دو بيست سال پيش از اين به مولوى توارد نموده :
گر به دريا افتد از عكس جمال او فروغ * خارماهى آورد در قعر دريا بار گل
به استماع اين بيت شيدا برآشفته گفت كه اگر ستم ظريفى مىكند در برابر اين شعر بيت ديگر بخوانيد :
ذات تو بود صحيفهء كون كه كرد * از روى ادب مهر خدا بر پشتت
ملّا فيروز گفت : ياران انصاف دهيد كه هرگاه صد و پنجاه سال پيش از آنكه اين گوهر در خزانهء خاطر مولوى درآيد ، ملّا هاتفى دزدى كرده برده باشد گناه مولوى چيست ؟
نبوّت را تويى آن نامه در مشت * كه از تعظيم دارد مهر بر پشت
ياران بىاختيار در قهقه آمدند . شيدا سخت برهم شده اين بيت خواند :
زلف او را رشتهء جان گفتم و گشتم خجل * زان كه اين معنى چو زلفش پيش پا افتاده است
ملّا فيروز گفت كه از فرط مهمانآزارى ملاحظه مىكنم و الّا نه مىخواندم :
كس نيابد معنى پيچيدهء زلف كجت * گرچه اين معنى تو را در پيش پا افتاده است
القصّه ، شيدا چند بيت ديگر خواند كه ملّا فيروز در برابر آنها شعر استاد رساند . من بعد هرچند از او درخواست شعر نمودند او بجز سكوت جوابى نداد . تا مدّت عمر در حضور شعر خود نمىخواند تا كه روزى در كشمير شيدا بر مكان ملّا فيروز آمده سر حرف واكرده گفت كه هيچ بيتى از اشعار من پسند طبع عالى تو افتاد ؟ گفت : يك بيت و آن اين است :
اى به روى تو گرو آينه را چشم به ناز * شانه را دست دعا در شب زلف تو دراز
شيدا دست دراز كرده گفت :
عمرت دراز باد كه اين هم غنيمت است
بارى حال شيدا استاد پختهگو ، دقيقهسنج و معنىياب صاحب ديوان است و اين چند بيت از جملهء آن :
چون غنچه دل ز دوست جدا كرده مرا ( ؟ ) * مژگان به هم چو بند قبا شد گره مرا
*
يك ابر برنيامده با چشم تر كه ما * يك لاله سر نكرد به داغ جگر كه ما
*
غمين مباش چو كارت به مدّعاى تو نيست * كه هرچه نيست به رأى تو آن سزاى تو نيست
*
پنجهء اهل سخاوت جانب دست گدا * وقت رفتن غنچه و هنگام برگشتن گل است
*