تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
مگر قول پيغمبرش ياد نيست * كه دنياست مردار و طالب سگ است
منقول است چون اين بيت او :
چيست دانى بادهء گلگون ، مصفّا جوهرى * حسن را پروردگارى ، عشق را پيغمبرى
همه‌جا مشتهر شد و پسند خاطر احبّا افتاد حتّى كه در ترانه‌ها بستند ، اتّفاقا به سمع شاهجهان پادشاه رسيد . پادشاه موصوف زبان در تكفير او گشوده كه حرام قطعى را چنين تعريف كرده حكم اخراج فرمود . شيدا به استماع اين امر قطعه‌اى مشتمل بر اعتذار گفته به وسيلهء يكى از مقرّبان به حضور گذرانيد و بدين وساطت عفو تقصير او شد . چند بيت از آن اين است :
جهان ستانا ، شاها ، به قدر جاه و جلال * نيافريد خدا مر تو را عديل و نظير به وصف ياوه ز من سر زده دو مصراعى * كه گشت ورد زبان همه صغير و كبير اگر تلفّظش عام است معنىاش خاص است * به عام و خاص بود روشن چو بدر منير چنان‌كه ميكش اسرار ، مولوى جامى * كه هست گفتهء او دور از در تقصير به وصف مى ز صراحى دوباره قلقل مى * به از چهار قلش گفت و فارغ از تكفير مرا به كفر چه نسبت بود چو به ز منى * سخن چنين كند و هيچ نايدش به ضمير مرا چو شاه براند كجا توانم رفت * به گاه راندن از كف كجا رود شمشير
نقل است كه بعضى آن را در ضبط تحرير آورده در بلدهء گجرات در سنهء يكهزار و بيست و چار اردوى رخت اقامت انداخت و به حسب اتّفاق روزى ملّا انور لاهورى و ملّا عطاى جونپورى و ملّا مخترع و ملّا طفيلى فتح‌پورى و غيرهم بر مكان شيخ فيروز منشى گرم صحبت بودند كه ناگاه شيدا از دور پيدا شد . از بس كه او زبان گزنده داشت و معاصرين از زبانش دل‌پرى داشتند دار دادند كه چون بعضى مضامين مبتذل را مانند فرزندان منتهى به لباس زيبا آراسته در نظر مردم جلوه مىدهد از او استدعاء شعر تازه نمايند و شيخ فيروز كه اشعار اساتذه به خاطر دارد به او هم‌زبانى كند . وقتى كه شيدا قريب بزمگاه كه فى الحقيقت رزمگاه قرار يافته بود رسيد اعزّه از جاى خود برخاسته به اكرام تمام او را بالادست نشانيدند و زبان در توصيف كلام او گشوده التماس شعر تازه نمودند . ملّاى مذكور اين شعر خواند :
چيست دانى بادهء گلگون ، مصفّا جوهرى * حسن را پروردگارى ، عشق را پيغمبرى
شيخ فيروز گفت كه اين شعر به از شعر رودكى است :
عشق را نه پيمبرى ليكن * حسن را آفريدگار تويى
او ملتفت نشده اين شعر برخواند :
ز بس كه گرد غمت بند در جگر ناخن * چو پشت ماهىام از پاى تا به سر ناخن
ملّا فيروز گفت : اين مطلع از شعر غياثاى حلوايى چرب و شيرين است :
از بس كه سينه كندم و ناخن در او نشست * چون پشت ماهى است سراپاى سينه‌ام