حيات جاودان مقصود پيرى است * كه در عاشق جوانى مرده باشد « 1 »
شكيبى عطّار قمى
سخنور خوب در همان عصر بود . منه :
نى صبر كه عمر در رضا بگذارم * نى تاب كه كار با قضا بگذارم
از بس كه ز خويشتن به تنگم خواهم * بگريزم و خويش را به جا بگذارم
شوقى دارابجردى « 2 »
معاصر تقى اوحدى است . منه :
ز ناز گرچه سخن با من آن صنم نكند * بدين خوشم كه سخن با رقيب هم نكند
شوقى اصفهانى
شوقى صفاهانى ولد ترغيب خان بود . منه :
اى فلك با اين همه لطف اينقدر بيداد چيست * شمع روشن كردن و دادن به دست باد « 3 » چيست
شكوهى همدانى
مولانا عبد الباقى شكوهى تخلّص همدانى است . در همان عصر شاعر خوب و صاحب خطّ مرغوب بود . « 4 » منه :
سرشكم از مژه برهم نشسته مىآيد * گلم ز باغ جگر دستهدسته مىآيد
*
ما نه چون گل نازپرورد گلستانزادهايم * پنجهء شوقيم در چاك گريبان زادهايم
هامش
( 1 ) . بيت ديگر از روز روشن 407 :نمىرود اجل از پيش ديدهام نفسى * شبى كه شمع رخ يار در مقابل نيست( 2 ) . متن : دار الحربى .
( 3 ) . متن : يار . تصحيح قياسى .
( 4 ) . نصرآبادى 239 : با ملّا زكى ، از شاگردان ميرزا ابراهيم همدانى بود . خطّ نستعليق خوش مىنوشت و در زمان شاه عبّاس مىزيست . از اوست :فيضى آمد جام سخن كامل زد * عرفى از پى شعله در اين محفل زد
آن آب سخن فزود و اين داد نمك * آن ناخن تيز كرد و اين بر دل زد*چين كه باشد خانهزاد زلف بر ابرو منه * يك جهان آشفتگى را بر سر يك مو منه
در گلستان وفا از شبنمى كمتر نهاى * تا نباشد بسترت خونين ، بر او پهلو منه*داغهاى سينهء اغيار مىسوزد درون * باشد آن گلها كه بر ديوار طفلان مىزنند