در ذات و صفات هركه را باشد سير * هرگز نبود در نظرش صورت غير
در مشرب او يكى بود باده و آب * در مذهب او يكى بود مسجد و دير
شريف سنبهلى
شريف ، سخنورى سنبهلى بود . منه :
بخت اگر از توام جدا نكند * من و دورىّ تو ، خدا نكند
شيرى سيالكوتى
مدّاح خان اعظم و غيره بود . « 1 » منه :
گذشتگان همه عشرت كنند كآسودند * چرا كه برون رفت از زمانهء ما
شيخ محمّد سبزوارى
سياقدان كامل بود . منه :
رخسار تو مصحف است بىسهو و غلط * كش كلك قضا نوشت از مشك فقط
چشم و دهنت آيت و ابروى تو مد * مژگانت اعراب و خال خط و حرف و نقط
شفايى
حكيم شرف الدّين شفايى ، فاضل كامل و اوستاد عديم البدل بود . مير باقر اشراق مىگفت كه فضيلت شفايى را طبابت و طبابت او را شاعرى و شاعرى او را هجو از رتبه برانداخت . القصّه ، استاد مسلم الثّبوت است . ديوانش قريب پانزده هزار بيت باشد . « 2 » منه :
هامش
گر خون شود از غم ، دل صد پارهء ما * جز ما نكند كسى دگر چارهء ما
از روز ازل مربّى ذات خوديم * سوهان نزده مسى بر انگارهء ما( 1 ) . روز روشن 452 : تقى اوحدى او را شالىكوب لاهور انگاشته . غزالى مشهدى اين قطعه را به شيرى نوشت :شيرى اگرچه در فن اشعار دلفريب * هركس رسيد از دل و جان اهتمام كرد
ليك از براى اهل سخن كاخ فضل را * سعدى بنا نهاد و غزالى تمام كردشيرى در جوابش اين قطعه فرستاد :سعدى نهاد كاخ سخن را بنا ، ولى * جامى به يمن همّت عالى تمام كرد
در حقّ شعر گرچه غزالى است بىنظير * در سلك اوليا نتواند مقام كردو نيز از اوست :سرم از طعنهء ارباب خرد ، در پيش است * روى بنماى كه تا گرد سر من گردند*از آتش من جان فضيحتگرِ من سوخت * چون خس كه به اصلاح چراغ آيد و سوزد( 2 ) . ريحانة الادب 3 / 226 : حسن يا سيّد امير مظفّر بن محمّد حسينى اصفهانى ، ملقّب به شرف الدّين و مشهور به شفايى و گاهى به حكيم شرف الدّين و حكيم شفايى و شرف الدّين مظفّر موصوف ، از افاضل اطبّاى عهد شاه عبّاس اوّل مىباشد . مير داماد نيز