تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
لبالب است ز خون جگر پيالهء ما * دمى نخست چنين شد مگر حوالهء ما
*
اى هردم از جفا به تو دل را غم دگر * عالم ز تو خراب و تو در عالم دگر

شهيدى قمى

ملك الشّعراء عصر سلطان يعقوب بود . در هندوستان آمده در بلدهء گجرات اقامت گزيد و به شاهد پسرى شيفته شده آخر به دست معشوق كشته شد . صاحب فطرت‌رساست . « 1 » وى راست :
زمانه بر سر آزار ماست ، خوى تو دارد * همين سزاست كسى را كه آرزوى تو دارد
*
بر سرخ‌جامه‌اى نظر از دور دوختم * پنداشتم تويىّ و نبودى بسوختم
*
تيرت گذشت از تن همچو [ ن ] هلال من * اين خود گذشت ، فكر دگر كن به حال من

شمسى بدخشانى

در همان عصر بود . « 2 » منه :
هامش
شاها ، مدار چرخ فلك در هزار سال * چون من يگانه‌اى ننمايد به صد هنر گر زيردست هركس و ناكس نشانىام * اينجا لطيفه‌اى است ، بدانم من اين‌قدر بحرى است مجلس تو و در بحر بىخلاف * لولو به زير باشد و خاشاك بر زبردهخدا : خواهرزادهء على مؤيّد است . مدّتى در مصاحبت بايسنغر بوده ، ولى پس از چندى او را ترك گفته در مزرعه‌اى گوشه گزيد . در شعر و خط و نقّاشى و موسيقى مهارت داشت . به سال 857 در سن 70 سالگى در استراباد درگذشت . او را به سبزوار منتقل كرده در خانقاه خانوادگى به خاك سپردند . ( 1 ) . تذكرهء ميخانه 124 : قريب صد سال عمر يافت . سام ميرزا وفات وى را در سنهء 935 نوشته . ملّا قاطعى در تذكرهء مجمع الشّعراى جهانگير شاهى نوشته شهيدى در گنج گجرات مدفون گرديده . از اوست :اين‌چه پيچيدن دستار و به سر پر زدن است * وين چه رخساره و آتش به جهان در زدن است اين‌چه مژگان دراز است و به هم چشم زدن * نيست برهم زدن چشم ، كه خنجر زدن است مجلس‌آرايى تو در زده آتش به دلم * اين‌چه مى خوردن و زانو زدن و سر زدن است كج نهادن كله و مست به ميدان رفتن * قصد ما كردن و بر صد صف لشكر زدن است ساغر مى كه ز دست دگران مىنوشى * خوردن خون شهيدى است ، نه ساغر زدن است خنجر كين به دل من زدن و از سرِ ناز * ديدن اندر دگرى ، خنجر ديگر زدن استآتشكدهء آذر 232 : بابا شهيدى ، از شعراى مشهور زمان سلطان يعقوب و در خدمت او عمرى خوش گذرانيده و بعد فوت وى در عراق و آذربايجان نمانده عازم خراسان شد . روز ورود او به هرات مولانا عبد الرّحمان جامى با شعراى نامى تمامى استقبال او نموده به تخصيص جامى رعايت بسيار از او به جا آورده و حضرت سلطان حسين ميرزا بايقرا التفات بسيار نسبت به او به عمل آورده هم در آنجا اكثر اوقات با مولانا جامى محشور بود . بعد از وفات وى ، به مجرّد استماع ورود شاه اسماعيل صفوى به هندوستان رفته در گجرات بعد از آن‌كه عمرش به صد سال رسيد رخت به سراى آخرت كشيد . دهخدا : معاصر سلطان يعقوب و سلطان حسين بايقرا بود . آخر الامر به هندوستان رفته و بعد از صد سال عمر درگذشت . ( 2 ) . روز روشن 438 و مجالس النّفايس 118 : از معاصران ملّا جامى است . از اوست :كاكلت چند به گرد مه تابان گردد * به خود بگذارش كه پريشان گردد