تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
از آتش رخسار تو خواهد برخاست * دودى كه هزار دل سيه خواهد كرد

شرف الدّين

از حكماء قدماست . وى راست :
جهان نيرنگ گيسويت ندارد * فريب چشم جادويت ندارد مقام خوب و دلخواه است فردوس * و ليكن رونق كويت ندارد

شمس الدّين تبريزى

حضرت مولانا شمس الدّين تبريزى است . آثارش از آفتاب مشهورتر است و بگويد كه هنوز در مكتب بودم و مراهق نشده در آن هنگام حالتى داشتم كه اگر چهل روز بر من از عشق سيرت محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم ، مرا آرزوى طعام نبودى و او مريد شيخ ابو بكر سلّه‌باف تبريزى و گويند مريد شيخ ركن الدّين سجاسى و بعضى نويسند كه مريد بابا كمال خجندى است . القصّه ، چون مولاناى جلال رومى حضرت سلطان ولد را فرستاده شمس الحق را طلبيده بعد مدّتى در شبى او را طلبيده كاردها زدند و غير از قطره خون چند در آن مكان نديدند و ديگر از او نشان نيافتند . ذلك فى سنهء خمس و اربعين و ستّ مائه ( 645 ) . « 1 » هذا كلامه :
چه نادان بود آن مجنون كه عاشق گشت بر ليلى * چو ليلى رفت از دستش تمنّا همچنان باقى
*
عجب من شمس تبريزم كه عاشق گشته‌ام بر خود * چو خود را خود نظر كردم نديدم جز خدا در خود « 2 »

شمس الدّين طغان كرمانى

اوستاد نيكوست . « 3 » از اوست :
ما ز خرابات عشق مست الست آمديم * نام يكى چون بريم چون همه مست آمديم
هامش
( 1 ) . دهخدا : محمّد بن على بن ملك داد ، ملقّب به شمس الدّين ، به سال 582 متولّد شد . خاندان وى از مردم تبريز بودند . او ابتدا مريد شيخ ابو بكر سله‌باف تبريزى بود . به سياحت پرداخت و به خدمت چند تن از ابدال و اقطاب رسيد . بعضى او را از تربيت‌يافتگان كمال خجندى نوشته‌اند . گاهى به مكتب‌دارى مىپرداخت ولى اجرت نمىگرفت . به سال 642 به قونيه رفت و جلال الدّين مولوى مجذوب او گرديد . ياران مولانا او را ساحر خواندند و شمس از آنجا رفت . مولوى كه دريافت او به شام رفته از وى خواست كه بازگردد و شمس به سال 644 دوباره به قونيه رفت ، امّا مردم دوباره بر وى شوريدند و او مجبور به ترك آنجا شد . او به سال 645 درگذشت . مريدان وى سخنانش را به‌صورت دو كتاب به نام‌هاى : مقالات و ده فصل جمع كرده‌اند . ( 2 ) . بيتى ديگر از روز روشن 437 :در طوف حرم بودم دى مغ بچه‌اى مىگفت * كاين خانه بدين خوبى ، آتشكده بايستى( 3 ) . روز روشن 433 : شمس الدّين محمّد كرمانى ، خلف طغان شاه كرمانى بود و در شهر هرات گذر اوقات مىنمود . از اوست :درد دلم فزون كن ، جانم ز عشق خون كن * از قالبم برون كن ، در قربتم امان ده بفكن ز خان و مانم ، بركش از اين و آنم * بگسل ز عقل جانم ، وز هستىام كران ده