چشتى بود . در سنهء 597 وفات يافته . « 1 » منه :
غوّاصى كن گرت گهر مىبايد * غوّاصى را چار هنر مىبايد
سررشته به دست يار و جان بر كف دست * دم نازدن و قدم به سر مىبايد
شهاب الدّين سهروردى
حضرت جناب سهروردى قدّس سرّه السّامى ، در تصوّف منسوب به عمّ خود ابو النّجيب سهروردى است . در رسالهء اقباليه است كه به شيخ ركن الدّين علاء الدّوله گفته كه از شيخ سعد الدّين حموى پرسيدند كه شيخ شهاب الدّين را چگونه يافتى ؟ گفت : نور متابعة النّبى صلّى [ اللّه ] عليه و آله و سلّم فى جبين السّهروردى شىء آخر . القصّه ، ولادتش در سنهء 539 و وفاتش در سنهء 632 واقع است . رشف الزّلال و اعلام التّقى از تصانيف آن اكمل اولياست . « 2 » وى راست منه :
هاتفى در گوش جان من ز غيب آواز داد * وه كه خاك تيرهات با نور جان آميختم
اى شهاب سهروردى از گرفتارى منال * دانهء درد از براى مرغ زيرك ريختم
شهاب الدّين مقتول
شيخ شهاب الدّين مقتول ، سرآمد اشراقيان و مقتداى مشّائيان بود و در علوم حكمت و غيره تصانيف لايق و تأليفات فايقه دارد . چنانچه تلويحات و مطارحات و حكمت اشراق و هياكل از
هامش
( 1 ) . رياض العارفين 149 : ركن الدّين محمود ، چون از اهل سنجان من توابع خواف خراسان است ، از پير طريقت خود خواجه مودود چشتى ، شاه سنجان لقب يافت . مرقدش در قريهء بالچ من توابع تربت حيدريه و وفاتش در سنهء 599 ( در دهخدا سالهاى 593 يا 597 يا 599 ذكر شده . ) ه . ق . اتّفاق افتاده و اغلب اشعارش رباعى است . از اوست :در راه چنان رو كه سلامت نكنند * با خلق چنان زى كه قيامت نكنند
در مسجد اگر روى چنان رو كه تو را * در پيش نخوانند و امامت نكنند*علمى كه حقيقى است در سينه بود * در سينه بود هرآنچه درسى نبود
صد خانه پر از كتاب كارى نايد * بايد كه كتابخانه در سينه بود*جمعى به تشكّكند ، جمعى به يقين * يك قوم دگر فتاده اندر ره دين
ناگاه مناديى برآيد ز كمين * كاى بىخبران ، راه نه آن بود و نه اين( 2 ) . رياض العارفين 147 ، ابو حفص نام دارد و سهرورد از توابع كلات است و تا مهنه چهار فرسخ مسافت دارد و سلسلهء سهرورديه از شعب سلسلهء معروفى است . شيخ را تصانيف بسيارى است ، من جمله : عوارف ، رشف النّصايح ، اعلام التّقى ، اعلام الهدى . جناب شيخ مصلح الدّين سعدى شيرازى اخلاص و ارادت به ايشان داشته . همچنين كمال الدّين اسماعيل اصفهانى مدايح وى را نگاشته و شيخ نود و سه سال عمر يافته ، در سنهء 632 در بغداد به جنّت شتافت . از اوست :بخشاى بر آنكه بخت يارش نبود * جز خوردن غمهاى تو كارش نبود
در عشق تو حالتيش باشد كه از آن * هم با تو و هم بىتو قرارش نبود*اى از غم ديدن رخت حيران من * و اندر طلب وصل تو سرگردان من
بودن به تو مشكل است و نابودن ، آه * سرگردان من ، بىسر و بىسامان من