سيّد على خان تبريزى
ولد ميرزا مقيم تبريزى ، به خطاب جوهر رقمى ممتاز بود . منه :
چه جلوه بود كه در صحن باغ پيدا شد * كه شاخ گل قفس بلبلان شيدا شد
سيّد على
امير سيّد على سيّد تخلّص ، همطرح مير معزّ فطرت بود . « 1 » منه :
فتد گر جانب صحرا گذر آن شوخ سركش را * كند گلگون پرندىهاى رنگ لاله ابرش را
*
از باده برفروخته حسن فرنگ را * خطّش به شيشه كرد پرى را درنگ را
سرخوش
ميرزا محمّد افضل سرخوش تخلّص ، شاگرد ميرزا محمّد على ماهر و همصحبت ميرزا معزّ فطرت بود و با ميرزا ناصر على ربطى خاص داشت . آخر در سنهء چهار فرّخسير پادشاه وفات يافت . « 2 » سرخوش در كلمات الشّعرا نويسد كه مرد پيرى از ياران قديم ناصر على در مطلع مثنوى او تصرّف كرده پيش فقير خواند . فقير آنچه جوابش گفته به نظم آورده و آن اين است :
على آن پيشواى خوشخيالان * چو شد در مثنوى گلشن درافشان
رسانده پايهء معنى به معراج * بود اين مطلع آن را درّة التّاج
الهى ذرّهء درد [ ى ] به جان ريز * شرر در پنبهزار استخوان ريز
در اين مطلع نمود از احمقىها * يك از پيران جاهل دخل بىجا
كه باشد پنبه نرم و استخوان سخت * كجا اين نرم را نسبت به آن سخت
به تغيير حروف چند فى الفور * درستش كرد در زعم خود اينطور
الهى ذرّهء درد [ ى ] به تن ريز * شرر در پنبهزار موى من ريز
من اين حرف از زبانش چون شنفتم * چو گل خنديده بر رويش بگفتم
چرا اين حاجت از حق خواهى اى يار * توانم كرد من هم اينقدر كار
كه مشت خس به آتش برفروزم * همه موى سر و ريشت بسوزم
هامش
( 1 ) . نصرآبادى 398 : خلف سيّد مساعد ، از خاك پاك جبل عامل است . عربى و فارسى درهم چند بيت گفته . از اوست :بعد از بيگانگى اين باشد ز خوبان چارهام * آشنايى مىشود سدّ ره نظّارهام
نونياز تيرهروزى نيستم ، بختم هنوز * هست بر خواب گران از جنبش گهوارهام*نخل كين ريشه كجا بند تواند كردن * چون غبارى ز كسى نيست در انديشهء ما( 2 ) . ريحانة الادب 3 / 13 : از شعراى عهد عالمگير شاه بوده . از آثار اوست : حسن و عشق ، ساقىنامه ، شاهنامهء محمّد عظيم ، كلمات الشّعراء ، نور على . چهارمى كتابى است در شرح حال شعرا و چهار ديگر هريك منظومهاى است .