منگر به چشم كم به عزيزان عزيز من * يوسف غلام كس به خريدن نمىشود
سند كاشى
مير سند كاشانى ، از كلانتران آنجاست . « 1 » منه :
طفل رضيع مادر خود را شناخته است * نشناختى هنوز تو پروردگار را
*
تو آن سياهدرونى كه خانهء خود را * كنى خراب كه بر ديگرى نشيند گرد
سروش
مرتضى قلى بيگ ، سروش تخلّص داشت . « 2 » منه :
زينت خود ساخت دولت هرچه را رد كرد فقر * مشعل شاه از كهن دلق گدايان روشن است
سپاهى
قپلان بيگ سپاهى تخلّص ، همصحبت ميرزا صائب بود . منه :
از آن ميان كه تو دارى گذشتن آسان نيست * ز دجله گر گذرى آب تا كمر باشد
ستار
صالحاى ستار تخلّص ، در همان عصر بود . منه :
اگر اسير سيهچردهاى شديم به جاست * دل شكستهء ما موميايى مىخواست
هامش
بىتو در ديدهء حيرتزدهام نور نگاه * چون چراغى است كه در حلقهء ماتم باشد*چنان غبار مرا روزگار داد به باد * كه بر زمين ننشيند هزار سال دگر*پرتو عمر چراغى است كه در بزم وجود * به نسيم مژه برهم زدنى خاموش است( 1 ) . نصرآبادى 327 : مدّتهاست كه از كاشان به جايى نرفته . از محصول فين كاشان وظيفه دارد و در چشمهء فين ساكن است . از اوست :آنان كه رفتهاند تماشاى ما كنند * نقش از برون پردهء فانوس ديدنى است*دلتنگى مردم همه از ديدهء تنگ است * مشتى كه به زر خورده گره قيد فرنگ است( 2 ) . نصرآبادى 46 : از غلامان محمّد على بيگ كرك يراق بود كه الحال در سلك غلامان خاصه است . از اوست :ز بالايش چه حسرتها كه جان ناتوان دارد * خود آن هم نيك مىداند كه دستى در ميان دارد*دل در آن وقتى كه جا بالاى هفت اورنگ داشت * در هواى سجدهء او سوى خاك آهنگ داشت
بخيهاى در هر نفس از جامهء هستى گريخت * در برِ ما زندگى حكم قباى تنگ داشت