پنجاه و هفت چون در حيدرآباد رسيدم با محمّد سعيد سرمد آشنا شدم . او از نژاد دانشوران يهود بود . بعد دريافت عقايد و قراءت تورات مسلمان شد و از خدمت خردمندان ايران چون ملّا حيدر و ميرزا ابو القاسم فندرسكى و غيرهما تحصيل علوم نموده بر آيين تجارت دريا عازم هند شد . در شهر پتنه عشق ايهى چند نام هندو پسرى او را از دست برد . همهچيز ترك كرده مانند ستاسيان سر و پا برهنه بر در معشوق نشست . آخر به جهت جذبهء عشق مطلوب نيز طالب شد و تورات و زبور و صحايف ديگر از سرمد تلمّذ نمود و اين بيت از آن پسر است :
هم مطيع فرقانم ، هم قبيس رهبانم * يربى يهودانم ، كافر و مسلمانم
يربى دانا را گويند . انتهى القصّه ، احوالش در كتب مسطور و اكثر آن در جامع اللّطايف مذكور . در عهد اورنگ زيب به سبب بعضى كلمات به قتل رسيد . قبرش پيش دروازه شرق رو به جامع مسجد شاهجهانآباد است و از آنجا در چارفصل سبزه كم نمىشود . خان آرزو گويد كه آن مكان مقتل اوست ، مزارش معلوم نيست . غرض كه از مردان خداست . « 1 » وى راست :
بالاى خوشى كرد چنان پست مرا * چشمى به دو جام برده از دست مرا
او در بغل من است و من در طلبش * دزد عجبى برهنه كرده است مرا
*
سرمد اگرش وفاست خود مىآيد * ور آمدنش رواست خود مىآيد
بيهوده چرا در طلبش مىگردى * بنشين تو ، اگر خداست خود مىآيد
*
سرمد غم عشق بو الهوس را ندهند * سوز دل پروانه مگس را ندهند
عمرى بايد كه يار آيد به كنار * اين دولت سرمد همهكس را ندهند
سلطان كابلى
مولانا خواجه سلطان سلطان تخلّص ، اصلش از نواحى كابل و از اكمل خلفاى سيّد حسن رسولنماست . وى راست :
دردا و هزار درد ، دردا ، دردا * كامروز ندارم خبرى از فردا
فردا كه شوم فرد ز بيگانه و خويش * رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً « 2 »
*
گر شيشهء خويش بشكنى ، خُم گردى * مردم گردى اگر ز مردم گردى
هامش
( 1 ) . مجمع الفصحا 2 / 20 : از مير ابو القاسم فندرسكى حكمت فراگرفت و در خدمت مشايخ تصفيه كرد . آخر الامر به هندوستان افتاد و در عهد داراشكوه شهادت يافت .
دهخدا : به سال 1072 به قتل رسيد .
( 2 ) . انبياء / 89 .