حاصل عمر نثار ره يارى كردم * شادم از زندگى خويش كه كارى كردم
سپاهى
شاه ارغون سپاهى تخلّص ، ولد شاهى بيگ بن امير ذو النّون است كه سپهسالار سلطان حسين بايقرا بود . منه :
مه من كاكل مشكين به روى خود پريشان كن * براى چشم بد خورشيد را در ابر پنهان كن
سليم ميرزا صفوى
سلطان سليم ميرزا بن شاه طهماسب صفوى است . در عهد شاه اسماعيل ثانى كشته شد . منه :
ديده از شورش دل غرقهء آب است مرا * كار اين چشمه ز سرچشمه خراب است مرا
سوزى ساوجى
در همان عصر بود . « 1 » منه :
به او خورشيد هم دلبستگى داشت * كه رويش وقت رفتن در قفا بود
سرودى
صاحب حسن و جمال بود . منه :
كاشكى دامنكشان آيد قد رعناى او * تا نبيند ديدهء غيرى نشان پاى او
سرودى خراسانى
موسيقىدان در همان عصر بود . « 2 » منه :
هامش
بيتى ديگر از تحفهء سامى 191 :به دل غمى است مرا از سپهر كجرفتار * كه نيست چاره من غير مرگ آخر كاردهخدا : برادر كوچكتر شاه طهماسب اوّل است . عيش و عشرت را دوست مىداشت و چند سال در خراسان فرمانفرمايى كرد .
در اقسام نظم و نثر طبع متينى داشت . تذكرهء شعرايى به اسم تحفهء سامى تأليف كرد . سرانجام در آستانهء شيخ صفى الدّين منزوى و به شعر و شاعرى مشغول شد . از اوست :هرگاه كه عشوه آن دلاويز كند * عاشق ز بلا چگونه پرهيز كند ؟
باد است نصيحت كسان در گوشم * امّا بادى كه آتشم تيز كند( 1 ) . روز روشن 374 : ملّا حسين على ، متوطّن شهر ساوه و در اصفهان به عهد شاه طهماسب صفوى به كتابت وجه معاش حاصل مىنمود و همين سوزى در شمع انجمن يكجا به تخلّص سوزى و ديگر جا به تخلّص سودايى مذكور است . از اوست :به هيچجا نگذشتم ، به هيچكس نرسيدم * كه در دلم نگذشتى ، به خاطرم نرسيدى( 2 ) . روز روشن : در غزلسنجى عديم البدلش مىشمردند .