تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
آمدى اى شمع ، مجلس را چو گلشن ساختى * پاى بر چشمم نهادى ، خانه روشن ساختى

سيفى بخارى

معاصر مولوى جامى سخنور نامى است . « 1 » منه :
دو رود گشته ز حسرت دو چشم تر ما را * به ياد قامت سرو درودگر ما را
*
ترازو در كف بقّال و من در صورتش حيران * بيا اى مشترى بنگر قمر در خانهء ميزان

ساغرى

ملّا ساغرى ، معاصر مولوى جامى است . چنان‌چه ذكر [ ش ] در لطايف مولوى جامى مذكور شد . « 2 » منه :
چشم دُربار من و ابر بهار است يكى * نالهء زار من و صوت هزار است يكى

سايلى

در همان عصر بود . منه :
هامش
*سرو من سبزى است شيرين راست همچون نيشكر * چون به بالاى قباى برگ نى بندد كمردر مجالس النّفايس 403 ، از شاعرى به نام سيفى خراسانى ياد شده كه از امراى ظريف‌گوى خراسان بوده است و اين ابيات از اوست :تا ز گل سرخط ريحان تو بيرون آورد * جانم از تن غم هجران تو بيرون آورد در ازل جان و دل گم شدهء سيفى را * به حديث لب خندان تو بيرون آورد( 1 ) . ريحانة الادب 3 / 146 : دو رساله در عروض و معمّا نوشته . با صاحب تذكرهء دولتشاه و جامى ملاقات كرده است . از اوست :آرزو دارد كه بيند كشته آن بدخو مرا * وه كه خواهد كشت آخر آرزوى او مرامجالس النّفايس 231 : از بخارا به هرى آمد و اكثر كتب متداوله را مطالعه كرد و شعر نيز مىگفت . او از جهت عامهء جوانان شهر شعرهاى خوب گفته . از اوست :تا به نقد جان مه خبّاز من نان مىدهد * عاشق بيچاره نان مىگويد و جان مىدهد*دلا وصف ميان نازك جانان من گفتى * نكو رفتى ، حديثى از ميان جان من گفتى( 2 ) . ريحانة الادب 2 / 412 : معاصر جامى بوده است . وقتى كه اين مطلع را گفته بود :تا شنيدم كه توان لعل تو را جان گفتن * آتشى در دلم افتاد كه نتوان گفتناز جامى اجازه خواست كه اين شعر او را به جهت شهرت او در چارسو بياويزند . جامى گفت : خودت را نيز نزد شعرت بياويزند تا قايل شعر معلوم باشد . ساغرى از اين تحقير دلتنگ شده و بدگويى جامى آغاز كرد . پس جامى اين شعر به دو فرستاد :ساغرى مىگفت دزدان معانى برده‌اند * هركجا در شعر من معناى رنگين ديده‌اند سربه‌سر اشعار او ديدم ، يكى معنى نداشت * راست مىگفت آن‌كه معنىهاش را دزديده‌اندساغرى نزد جامى شتافته و بناى فرياد گذاشت . جامى بعد از تبسّم گفت : من لفظ « شاعرى » گفته‌ام .