تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
به عشق چون خودى مشغول كن يا رب چنان او را * كه جز من هيچ همدردى نباشد در جهان او را
*
عاشق و سامان‌جوى شير و قصر بيستون * خنده بر بازيچهء فرهاد مىآيد مرا
*
گويند روز حشر به پايان نمىرسد * صد روز از آن به يك شب هجران نمىرسد
*
خيال كاكل او در سواد ديده من * بود چو مو كه برون آيد از ميانهء خال
*
چه روم جانب كويش به طلبكارى دل * كه دل خود نتوان يافت ز بسيارى دل
*
به روز غم كسى جز « 1 » سايهء من نيست يار من * ولى آن هم ندارد طاقت شبهاى تار من
اين شعر مختلف فيه است .

سيفى

يادگار بيگ سيفى تخلّص ، در همان عصر بود . « 2 » منه :
هامش
ابو سعيد تيمورى بود و با امير عليشير صحبت داشت . منظومه‌اى به نام ليلى و مجنون و چند ديوان تركى و فارسى دارد . در ذى حجّهء سال 918 ه . ق . درگذشت . آتشكدهء آذر 15 : اصلش از خانوادهء الوس جغتايى است . ابا عن جد همگى رايت حكومت افراشته و خود باوجود منصب ديوانى و اعتبارات سلطانى ، اكثر اوقات به صحبت اهل كمال و خدمت ارباب حال ميل تمام داشت . ديوانى از تركى و فارسى تمام كرد . حاشيهء آتشكدهء آذر 11 : دوست شاه نويسد : از سهيلى شنيدم گفت : تخلّص خود را از شيخ آذرى گرفتم . وى به سال 918 درگذشت و بعضى 907 نوشته‌اند . ملّا حسين كاشفى ، انوار سهيلى را به نام او تأليف كرده است . ( 1 ) . ريحانة الادب : به روز غم به غير از . ( 2 ) . روز روشن 383 : امير يادگار بيگ خراسانى ، در شمع انجمن او را از امراء تيموريه شمرده و در آفتاب عالمتاب از اميرزادگان عهد شاهرخ ميرزا آورده . دولتشاه 352 : از جملهء اميرزادگان بود كه در زمان شاهرخ سلطان صاحب منصب و مرتبه بود امّا امارت موروث را به فضل مكتسب مبدّل ساخت و با اهل فضل اختلاط مىنمود . از اوست :آن پريروى كه ديوانهء خويشم خواند * كاش باز آيد و ديوانه‌ترم گرداند وقت آن شد كه زليخاى جهان را از نو * دولت يوسف نوروز جوان گرداند از شكوفه درم افشاند چمن بر سر گل * عيش را باد صبا سلسله مىجنباند نعرهء بلبل شب‌خوان به سحر دانى چيست ؟ * سرخوشان سوى چمن رو كه تو را مىخواند عاقل آن است در اين دور كه سيفى مانند * خو به ويرانهء غم گيرد و خود را داندمجالس النّفايس 30 و 204 : از اميرزادگان اصيل خراسان است . گوشهء قناعت را گرفته طريق ملازمت گذاشت و شعرا هميشه در مجلس او بودند . مزارش در گورستان آبا و اجدادش در سرپل است . از اوست :بر تنت پيراهن نازك ز تحريك نسيم * هست چون نوكيسهء لرزنده بر بالاى سيم