تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
مذكور كه يوسف‌مثال و بديع الجمال بود نيز همراه آمد . شيخ آن شاهد پسر را ديده بىاختيار از گوشهء حمّام برآمده نزد آن پسر نشست . خواجه همام هراسان شده آن پسر را پس پشت خود نشاند و از شيخ پرسيد كه از كجايى ؟ گفت : از خاك شيراز . گفت : عجب حال است كه شيرازى در تبريز ما از سگ بيش‌تر است . شيخ گفت : به خلاف تبريزى كه در شيراز ما از سگ كم‌تر است . بعده همام پرسيد كه از كلام همام در شيراز مىخوانند ؟ گفت : بلى شهرت عظيم دارد . گفت : هيچ ياد دارى ؟ شيخ در آن وقت اين شعر بخواند :
در ميان من و معشوق « 1 » همام است حجاب * وقت آن است كه اين هم ز ميان برخيزد « 2 »
خواجه معلوم كرد كه سعدى است . معذرت نمود و در خانهء خود برده به تواضع پرداخت . القصّه شيخ اوستاد نيكوست . از ديوان اوست :
شب فراق چه داند كسى كه تا چند است * مگر كسى كه به زندان عشق در بند است
*
دى زمانى به تكلّف برِ سعدى بنشست * فتنه بنشست ، چو برخاست قيامت برخاست
*
غم زمانه كشم يا فراق يار كشم * به طاقتى كه ندارم كدام بار كشم
*
مرا پير داناى مرشد شهاب * دو اندرز فرمود بر روى آب يكى آن‌كه بر خويش خودبين مباش * دوم آن‌كه بر غير بدبين مباش

سلطان ولد

حضرت سلطان ولد بن حضرت مولوى جلال الدّين رومى است و او را مثنويى است بر وزن حديقهء سنايى بسى معارف و رموز در آن درج كرده . « 3 » مولانا در حق وى فرمود : انت اشبه النّاس بى خلقا و خلقا كفاية شرفا . و او در شب روز شنبه دهم رجب سنهء هفتصد و دوازده وفات يافت . منه :
گر يك ورق از كلام ما « 4 » برخوانى * حيران ابد شوى « 5 » زهى حيرانى گر « 6 » يك نفسى به درس دل « 7 » بنشينى * استادان را به درس خود بنشانى
هامش
( 1 ) . دولتشاه : من و دلدار . ( 2 ) . دولتشاه :وقت آن است كه اين پرده به يك سو فكنيم .آتشكدهء آذر :دارم امّيد كه آن هم ز ميان برخيزد .( 3 ) . دهخدا : بهاء الدّين بن جلال الدّين مولوى ، مدّت سى سال پيشواى طريقت مولويه بود . سه مثنوى از او باقى است كه معروف‌ترين آن‌ها مثنوى ولدنامه است در تفسير معانى عرفانى . اشعارى به تركى دارد . به سال 712 درگذشت و او را در تربت پدرش دفن كردند . ( 4 ) . روز روشن 362 : كتاب ما . ( 5 ) . متن : آيد سوى . از روز روشن تصحيح شد . ( 6 ) . روز روشن : ور . ( 7 ) . روز روشن : درس ما .