كافر شوى ار زلف نگارم بينى * مؤمن شوى ار عارض يارم بينى
در كفر مياويز و در ايمان منگر * تا عزّت يار و افتقارم بينى
سيف الدّين باخرزى
حضرت شيخ سيف الدّين باخرزى ، خليفهء نجم الدّين كبرى و از اماجد اولياست . « 1 » وى راست :
هر شب به مثال پاسبان كويت * مىگردم گرد آستان كويت
باشد كه برآيد اى صنم روز حساب * نامم ز جريدهء سگان كويت
سلغر شاه
سلطان سلغر شاه از سلاطين اتابكيه در همان عصر بود . « 2 » منه :
اى بر دلم از فراق تو بار جهان * بر جانم از اندوه تو تيمار جهان
درياب مرا به وصل يك بار دگر * پيدا نبود كه چون شود كار جهان
هامش
مجمع الفصحا 1 / 244 : سعد الدّين جوينى ، محمّد بن حسن بن محمّد بن حموة ، كتابهاى سجنجل الارواح و محبوب الاوليا را تأليف كرد . از اوست :دل وقت سماع ره به دلدار برد * جان را به سراپردهء اسرار برد
اين نغمه چو مركبى است مر روح تو را * بردارد و خوش به عالم يار برد( 1 ) . مجمع الفصحا 1 / 244 : نامش سعيد بن مظفّر ، از خلفاى نجم الدّين كبرى و معاصر منكوقاآن بن تولى خان بوده . او را شيخ عالم مىخواندهاند و در سنهء 658 در بخارا رحلت نمود . از اوست :كردم به طواف خانهء يار آهنگ * سنگى ديدم نهاده آنجا بر سنگ
چون بود تهى ز يار ناكرده درنگ * واكرديم سنگزنان بر دل سنگ*هرچند گهى ز عشق بيگانه شوم * با عافيت آشنا و همخانه شوم
ناگاه پرىرخى به من برگذرد * برگردم از آن حديث و ديوانه شومدهخدا : سيف الدّين ابو المعالى سعيد بن مطهّر بن سعيد باخرزى حنفى ، مشهور به شيخ العالم ، در سال 586 در باخرز متولّد شد .
در نزد مشاهير علماى آن عصر به تحصيل فقه و حديث و قرائت پرداخت و بالاخره در خوارزم به خدمت شيخ نجم الدّين كبرى رسيد و به دستور او به خلوت و رياضت اشتغال جست . چندى بعد به فرمان شيخ ، به بخارا روانه شد و در آنجا به ارشاد پرداخت تا در سال 659 وفات يافت و در فتحآباد از قراى حومهء بخارا مدفون گرديد . او معاصر منكوقاآن و هولاگو خان بود . مادر اين دو پادشاه هزار بالش نقره نزد وى فرستاد تا در بخارا مدرسهاى بنا كند .
( 2 ) . مجمع الفصحا 1 / 30 : برادر اتابك ابو بكر پادشاه فارس و پسر سعد زنگى بوده . او را فريباش مىخواندهاند و در حسن صورت و سيرت و كمال و جمال نظير نداشته . شاهزاده چون بدانست كه تجلّد او در امورات ملكى مايهء تزلزل خاطر برادر است ، مداخلت در ملك و مال او نكرده به عيش و عشرت در بيرون شهر شيراز بر طرف شمالى سرابستانى بنياد كرد و آن را صبوحآباد نام نهاد ولى عاقبت به شربت غدر برادر ساغر عمرش مالامال شد . از اوست :گر من چو تو بخت همنشين داشتمى * با بخل هميشه دل به كين داشتمى
زين سان كه تويى و تو مرا مىدارى * گر من بُدمى تو را چنين داشتمى ؟دهخدا : فرزند اتابك سعد بن زنگى بود . وى به سلطنت نرسيد ، امّا پسرانش محمّد شاه و سلجوقشاه در فارس حكومت كردهاند .