از من به آزمون چو طلب كرد يار دل * از جان شدم به خدمت و كردم نثار دل
سيفى نيشابورى
شاگرد فريد كاتب بود . « 1 » اين قصيده كه در او لفظ سنگ و سيم به طريق صنعت لزوم ما لا يلزم ، لازم گرفته از اوست . از آن جمله يك بيت اين است :
اى نگار سنگدل ، وى لعبت سيمين عذار * مهر تو اندر دلم چون سيم در سنگ استوار
سعد الدّين
از قدماست . وى راست :
يك سخن گرچه ادب نيست بخواهم گفتن * چون تو پيوسته نظر سوى رهى داشتهاى
روزگارم چو به امّيد تو بگذاشته است * تو مرا باز به امّيد كه بگذاشتهاى ؟
سيف الدّين اسفرنگى
مولانا سيف الدّين اسفرنگى است . در سنهء 573 قضا كرد . « 2 » منه :
هامش
آتشكدهء آذر 371 : در سنهء 567 در سمرقند از دنيا رفت . از اوست :اى رشتهء حكمت ز تو سر گم گشته * در خانهء جهل آمده در گم گشته
از خانه برون مياى تا برنايد * آواز مناديان خر گم گشته*صدرا بادا به محشرت نامه سفيد * تا حشر مبادات سر خامه سفيد
افتد كه ز بهر من كنى خامه سياه * تو خامه سيه كنىّ و من جامه سفيد( 1 ) . لباب الالباب 2 / 159 : تأليفى ساخته است به صد عشقنامه كه عاشق به معشوق نويسد ، در معانى و احوال كه ميان عاشق و معشوق افتد ، در غايت لطف آمده و مقبول فضلا و پسنديدهء اماثل است . از اوست :اى كرده بىگناهى ، از دوستان كناره * از توست جور بر من ، وز دوستان نظاره
گر دوستيت جرم است ، آن جرم كرده آمد * از بهر اين نگيرند از دوستان كناره*خبرت هست كه تا دور فتادى ز برم * دل ز من دور فتاده است و به جان در خطرم
دل و جانم چو همى بىتو نخواهند مرا * پس تويى جان و دل من چو همى درنگرم*طاقت هجر تو نمىدارم * روز و شب خون ز ديده مىبارم( 2 ) . دولتشاه 97 : اسفرنگ در ماوراء النّهر موضعى است . ديوان سيف الدّين را در مجلس الغ بيگ سلطان دايم علما و فضلا مطالعه ؟ ؟ ؟ و سخن او را بر سخن اثير الدّين اخسيكتى ترجيح تمام نهادندى و مولانا سيف الدّين قصايد فضلا را جواب و شرح بسيار معارض قصيدهء ظهير الدّين شده كه مطلع آن اين است :شرح غم تو لذّت شادى به جان دهد * ذكر لب تو طعم شكر در دهان دهدديوان سيف الدّين دوازده هزار بيت باشد و در لغزگويى متابع مولانا بدر الدّين شاشى است و بچهء عطّار بخارى كه به علايى عطّار مشهور است و عدنانى و ملك شانهتراش ، شاگردان مولانا سيف الدّيناند .