در وصف عمارت پادشاه گويد :
قضا رفعتش را به جايى رساند * كه آتش ز همراهى سنگ ماند
از غزليات اوست :
يار اگر ساقى نباشد ، باده خوردن خوب نيست * بر سر ميناى مى بايد زدن پيمانه را
*
نه تو را سرِ شنيدن ، نه مرا مجال گفتن * به شمار چون درآرم غم بىشمار خود را
نه فريب وعدهء يار ، نه اميد وصل همدم * به چه حيله روز سازم شب انتظار خود را
*
چو ذرّه گرچه حقيريم ، قدر ما اين بس * كه آفتاب بود نقطهء مقابل ما
*
قفاى آينه را به ز روى آينهدان * كه روبهرو نشود هركه را كه خودبين است
*
چه نشينىّ و پا دراز كنى * خانهء دهر خانهء زين است
*
مرا كمال محبّت ، تو را وفا بدهد * به هركه هرچه مناسب بود خدا بدهد
*
خوشم كه غير نگنجد ميانهء من و تو * چو خاتم دو نگين است خانهء من و تو
*
گرم چو رشته لباس از گهر بپوشانى * برآورم سر خود را همان به عريانى
در تعريف انار باغ حياتبخش كه اندرون قلعهء شاهجهانآباد است گويد :
انار دلكش آن تازهبستان * بود پيدا نه همچون نار پستان
رفيعا بنايى
به قول نصرآبادى مجرّد و مفرد بود . « 1 » منه :
هامش
( 1 ) . نصرآبادى 128 : با نوّاب ميرزا حبيب اللّه صدر مربوط بود و بعد از آن با ميرزا نجف قلى خان ولد قزاق خان به ايروان رفته تا حين فوت با مرحوم مشار اليه بود . از اوست :قضا از بس پريشان كرده هر جا روزى ما را * به هر در از خجالت ريختم سامان دريا را*در كعبه اگر باده خورى جرم ندارد * انديشه مكن ، صاحب اين خانه بزرگ است*عالم از ماست اگر درخور غم خانه دهند * پادشاهيم اگر تاج به ديوانه دهند