هميشه بست و گشاد من از هنر باشد * كليد و قفل صدف هردو در گهر باشد
*
ز آتش حسن تو از بس ديدهها افروخته است * نيست مژگان اينكه مىبينى ، نگاه سوخته است
*
وفادارى مرا خار جفا در پيرهن دارد * كه از پاس نمك حقّ نمك بر زخم من دارد
رضا تبريزى
محمّد رضا تبريزى ، پاشاى مصر و حبشه شد . « 1 » منه :
ز آه و ناله نياسود يك نفس لب ما * فغان كه حوصله سوز است شعلهء تب ما
ز بس كه آتش شوق تو مدّعاسوز است * عيان نگشت به ما هم هنوز مطلب ما
راغب تبريزى
كلب حسين راغب تخلّص تبريزى بود . « 2 » منه :
صد نامه نوشتيم ، جوابى ننوشتى * اين هم كه جوابى ننويسند جواب است « 3 »
هامش
گره ز ناخن تدبير كى گشاده شود * كه از كليد غلط بستگى زياده شود*همه تن چشم خونفشان شدهام * چشم بد دور كامران شدهام
نامم از خاطرت نرفته هنوز * چهقدر بر دلت گران شدهامدهخدا : پسر خواجه غياث الدّين بوده كه در شهرهاى هند تجارت مىكرد . او نيز به هند رفت و به اسلام خان مشهدى پيوست و از وى نيكويىهاى فراوان ديد . پس از آن به اصفهان برگشت و شاه سليمان نخست او را به سمت والى هرات و سپس به حكومت خراسان برگزيد . ديوان او داراى دو ديباچه است كه يكى به خامهء خود سعد الدّين و ديگرى از محمّد صادق مشهدى است . عظيماى نيشابورى و شوكت و مقيماى مشهدى او را مدح گفتهاند . به سال 1100 درگذشت . او را راقم هندى نيز گفتهاند .
( 1 ) . نصرآبادى 69 : پاشاى تبريزى از بنى اعمام محمّد حسين چلبى است كه در عبّاسآباد اصفهان سكنى داشت . در اوايل جوانى همراه پدر خود به روم رفته به حسب قابليّت و قسمت پاشاى مصر شده از اهالى مصر نقصان بسيار به او رسيد . بعد از آن پاشاى حبشه هم شد و از آنجا به مكّه رفته متوطّن بود تا فوت شد . از اوست :تا كى خرد به وسوسهام گمرهى دهد * كو غفلتى كه از تو مرا آگهى دهد
مفلس ز نقد طاعتم و خوشدلم كه دوست * دامان وصل خويش به دست تهى دهد*هرگز لب من چاشنى خنده ندانست * چون غنچهء آفتزده نشكفتم و رفتم*كدام عيد به عالم نشاطبخشى كرد * كه ناخنى نزد از ماه نو به داغ دلمدهخدا : رضا پاشا يا رضاى تبريزى ، از اهالى تبريز بود . در دوران كودكى به عثمانى مهاجرت كرد و به مقاماتى نايل شد . به سال 1034 درگذشت .
( 2 ) . دانشمندان آذربايجان 157 : پس از كشتار تبريز به گيلان مهاجرت كرد و به دربار خان احمد پادشاه گيلان پيوست ولى پس از مدّتى در ضمن قصيدهاى او را هجو كرد . ديوان شعرى از وى باقى است .
( 3 ) . بيت ديگر از روز روشن 283 :به جنگ كوش كه دشنام روبهرو بر من * هزار بار به از بوسهء به پيغام است