نقل است سپاهيان سركار نوّاب در آغاز ايّام بر سگال رخصت خانه خود مع تنخواه سه ماهه پيشكى مىيافتند و عرصه سه ماه در عشاير و قبايل گذرانيده بعد مرور شهور مذكور در حضور رسيده سرگرم امور مىشدند . سالى نوّاب مسطور را اراده مهم بود ، فرمود كه سه نفر يك اشرفى به سپاهيان عطا شود كه كنيزان را شراء نموده داد عيش و عشرت دهند . چون مطابق او به عمل آمد در آن اثنا يكى از لشكريان دو عدد اشرفى از خزانهدار طلبيد . خزانهچى اين معنى به عرض نوّاب رسانيد . نوّاب آن سپاهى را در حضور طلب داشته باعث آن پرسيد . عرض كرد كه نوّاب فيّاض زمان سلامت ، يك كنيزك را به اشرفى خريده من به عشرت گذرانم و يك اشرفى به اهل خانه فرستم كه غلام خريده به عيش گذراند . نوّاب تبسّم نمود و مطابق معمول رخصت فرمود . القصّه نوّاب در فارسى و هندى مهارت تمام داشت و در سنهء يكهزار و سى و شش رخت هستى از اين عالم برداشت . « 1 » منه :
شمار شوق ندانستهام كه تا چند است * جز اينقدر كه دلم سخت « 2 » آرزومند است
اداى حقّ محبّت عنايتى است « 3 » ز دوست * و گرنه خاطر عاشق به هيچ خرسند است
*
نىام فضول كه جويم وصال همچو تويى * بس است همچو منى را خيال همچو تويى
*
خواهم ز درت روم ، مروّت نگذاشت * وان گرمى اختلاط [ و ] صحبت نگذاشت
اينها همه عذر است ، چه پنهان از تو * قربان سرت روم محبّت نگذاشت « 4 »
رسمى قلندر
به اين تخلّص چند كس گذشتهاند . من جملهء آن رسمى قلندر است . « 5 » منه :
مصيبتديدهء هجر تو هرگز شاد ننشيند * به بزم وصل هم از بند غم آزاد ننشيند
هامش
( 1 ) . آتشكدهء آذر 14 : رحيمى ، عبد الرّحيم خان ، فرزند بهرام خان بهارلوى تركمان بود . به هندوستان رفت .
مجمع الفصحا 1 / 29 : پسر بيرام على خان ، حاكم قندهار بود كه از دولت صفويه روگردان شده به هند رفت و در آنجا اميرى بزرگ و ممدوح شعرا گرديد .
( 2 ) . نصرآبادى 55 : دلم باز .
( 3 ) . نصرآبادى : رعايت است .
( 4 ) . اشعار ديگر از نصرآبادى :چه حالت است ندانم جمال سلمى را * كه بيش ديدنش افزون كند تمنّى را
رسيد و مضطربم كرد و آنقدر ننشست * كه آشناى دل خود كنم تسلّى را*گر به دل بردنت بود سروكار * همه اعضاى من دل آرد باز( 5 ) . تذكره ميخانه 788 : از دار العبادهء يزد است و به قدر طلب علمى كرده و هميشه خرقهپوش و جرعهنوش و سيّار بوده .
آخر الامر به هندوستان افتاد و به ولايت كشمير رفت و در آن ولايت از ملابس فقر درآمده به ملازمت خانخانان مشرّف گرديد .
الحال كه هزار و بيست و چهار هجرى بوده باشد در گلكندهء دكن مىباشد .