چهسان قاصد فرستم تا نمايد عرض حال آنجا * كه رشكم مىكشد گر بگذرد پيك خيال آنجا
*
ز خدنگ غمزه عاشق كه ز پا فتاده باشد * چه خيال كرده باشد ، چه قرار داده باشد
به ره تو هركه بينم كشد اين غمم كه مسكين * چه فريب خورده باشد ، به چه دل نهاده باشد
*
از حال خود آگه نيم ، ليك اينقدر دانم كه تو * هرگاه در دل بگذرى اشكم ز دامان بگذرد
*
تا صبح چو ز اشفاق به من يار شود * از نيش زبانش دلم افگار شود
او گرم نصيحت است و دل مىگويد * بىدرد به صد بلا گرفتار شود
رضايى عراقى
كاتبى سريع القلم بود . هر روز هزار بيت مىنوشت . « 1 » منه :
جام بر كف ، چشم بر رخسار ساقى ماندهام * تا به غفلت نگذرد اين عمر باقىماندهام
رونق
در ابتدا سمندر تخلّص داشت . آخر رونق قرار داد . منه :
نمىگويم كه چون گل سينه بر باد صبا بگشا * نزاكت سوخت در پيراهنت ، بند قبا بگشا
رازى شيرازى
بعضى او را ششترى دانند . « 2 » سام ميرزا اين شعر به نامش نوشته :
مصوّر ار بكشد نقش آن بتچين را * توان بهصورت او داد جان شيرين را
هامش
مطبوع . از اوست :آمدم ، نامده باشم ، بروم * حاجت اين گره ابرو نيست
يار امروز مرا ديد و نكشت * اثرى در سخن بدگو نيستدر پاورقى همان صفحه آمده : در عرفات نامش محسن بيگ و در تذكرة الشّعراى غنى ، محمّد محسن بيگ و در مجمع الخواص نام پدرش حسن بيگ لنگ و در رياض الّشعرا نيز نامش محسن بيگ ثبت شده و وى مهين برادر شرارى است نه كهين برادر .
آتشكدهء آذر 262 : اسمش محسن بيگ و در فنّ علاقهبندى ممتاز بود . در تبريز كشته شد .
دهخدا : از مردم همدان و پسر حسن بيگ لنگ و در فنّ علاقهبندى سرآمد اقران بود .
( 1 ) . تحفهء سامى 171 : رضايى لنگ ، در شعرشناسى مسلّم بود . به روم رفت و ديگر خبرى از او نيامد .
( 2 ) . آتشكدهء آذر 118 : در اوايل حال به شيراز آمده در آنجا اعتبار تمام يافته آخر الامر به تقريب اندك اهانتى كه از منسوبان معشوق يافته از آنجا دلگير و روانهء آذربايجان و عراق شده ، آخر الامر در اصفهان وفات يافت . از اوست :زدى آتشم به جان و ز منت خبر نباشد * خبرت شود زمانى كه ز من اثر نباشد