نه شكوفهام ، نه برگم ، نه ثمر ، نه ميوه دارم « 1 » * همه حيرتم كه دهقان به چه كار كشت ما را
*
آخر مهر و محبّت نه همين سوختن است * تا چهها بر سر خاكستر پروانه رود
*
دل بىقرار چندان شده گرم جستجويش * كه به چشم گر درآيد نفتد نظر به سويش
*
چو خواهم از سر كوى بتان كناره كنم * به دانههاى سرشك خود استخاره كنم
ذهنى
ملّا حيدر ذهنى تخلّص ، مدّاح ابراهيم عادل شاه بود . « 2 » منه :
غم چو شد سايه فكن ، سايهنشين من بودم * هر كجا پاى ستم رفت ، زمين من بودم
ذهنى تورانى
ملّا ذهنى تورانى در عهد شاهجهان پادشاه بود . غير اوّل است . منه :
بگذشت از چه ، من ز دل و دل ز جان « 3 » گذشت * امّا نمىتوان ز تو اى دلستان گذشت
*
كارى كه دلگشا بود از روى انبساط * مشكلپسند را به تأمّل گره شود
*
ظلمت معصيتم كرده سيهروى سفيد * بر سيهرويى من خنده زند موى سفيد
*
از روز بود حقيقت شب معلوم * وز نور سحر فروغ كوكب معلوم
هامش
رباعى هجوبينى او كرده ، مشهور است كه خود هم رباعيى در آن باب گفته و آن اين است :بينى نبود اينكه به روى ذوقى است * تابوت شفايى است كه مىگرداند( بيت اوّل رباعى در نصرآبادى نيامده است . م )
دهخدا : شاعرى از مردم اردستان و مشهور به على شاه و متوطّن اصفهان بوده است . به گيوهدوزى روزگار مىگذرانيده .
تحصيل نكرده امّا ذوقى داشته است . از اوست :
*از جنون عشق ، زنجيرى كه در پاى من است * چشمها بگشوده و حيران سوداى من است( 1 ) . نصرآبادى و دهخدا :نه شكوفهاى نه برگى نه ثمر نه سايه دارم .و بيت مطلع غزل در نصرآبادى چنين است :به جريدهء محبّت نتوان نوشت ما را * كه به دوزخ جدايى برد از بهشت ما را( 2 ) . نصرآبادى 294 : كاشانى است . به بيجاپور رفته به خدمت عادل شاه رسيد . در فن نقّاشى دست دارد . از اوست :بعد از وفات هر قلم استخوان ما * سربسته نامهاى است ز راز نهان ما( 3 ) . متن : ز من . تصحيح قياسى .