نسبت روى خود به ماه مكن * نسبتى نيست ، اشتباه مكن
ذوقى
بينى ذوقى تخلّص ، به اين تخلّص چند كس بودهاند . از جمله اوست كه معاصر شاه طهماسب ماضى بود . خان آرزو گويد كه بعضى در اشعار و ابيات او چون من اشتباه افتاده . انتهى القصّه خوبگوست . « 1 » از اوست :
چه آفتى تو ندانم كه در جهان امروز * محبّت تو دو كس باهم آشنا نگذاشت « 2 »
ذوقى تونى
در همان عصر بود . بعضى اوّل و ثانى را يك كس دانند . « 3 » از اوست :
به من وقت جدايى مهربانتر ساخت دورانش * كه خواهد بيشتر سوزد مرا از داغ هجرانش
ذوقى سمرقندى
ذوقى سمرقندى است و مثنوى ناز و نياز تصنيف نمودهء اوست . منه :
از آن پروانه شام وصل در خويش * زند آتش ز سوز سينهء ريش
كه يعنى اين تن آزردهء غم * ميان جان و جانان نيست محرم
ذوقى اردستانى
نامش شاه على است . مرد فاضل و سخنور كامل بود . ديگر احوالش در جامع اللّطايف مرقوم است . « 4 » منه :
هامش
هر پيرهنى كه صبح پوشد بينى * آغشته به خون بىگناهان هر شامو نيز اين معمّا به اسم خليفه از اوست :نقطهاى كز مشك تر بر لعل جانان من است * هست خالى پيش لب يا آفت جان من است( 1 ) . دهخدا : ذوقى كاشانى ، امير محمّد امين ، مبادى علوم را در كاشان فراگرفت و در حكمت از شاگردان ملّا ميرزا جان شيروانى معاصر شاه طهماسب صفوى بود . ديرى به سياحت خراسان و عراق و فارس و بعض نواحى ديگر پرداخت و به سال 969 در لاهيجان گيلان درگذشت . از اوست :اندكى پيش تو گفتم غم دل ، ترسيدم * كه دلآزرده شوى ، ورنه سخن بسيار است*يا رب اين درد چه درد است كه درمانش نيست * وين چه اندوه و ملال است كه پايانش نيست
همنشينم به خيال تو و آسوده دلم * كاين وصالى است كه در پى غم هجرانش نيست( 2 ) . بيت مطلع ، از دهخدا :خوشم كه در دل من عشق ، مدّعا نگذاشت * مرا به بو الهوسىهاى خويش وانگذاشت( 3 ) . روز روشن 276 : در سنهء 975 وفات يافته . از اوست :مگردان نااميدم غايت امّيدوارى بين * كه هم پيش تو مىخواهم ز جورت دادخواهى بين( 4 ) . نصرآبادى 275 : اگرچه شعرش كم است امّا آنچه هست به دو ديوان برابر است . گويا حكيم شفايى از او رنجيده ، قريب به صد