دوست
دوست على دوست تخلّص ، ابن قاضى عبد الخالق ، متوطّن قصبهء حلبسير بود و در عهد تميز تحصيل بعضى كتب نمود و در ايّام شباب طبعش مايل شعر [ و ] شاعرى شد . بعدش بنابر تلاش در چكله بريلى آمد . چون از بنده سابقهء معرفت داشت روزى چند به ترقّب روزگار سركار نوّاب عنايت اللّه خان خلف الصّدق حافظ الملك حافظ رحمت خان بهادر در مكان اين كس اقامت گزيد و در آن اثنا قصايد عرفى پيش بنده گذرانيده . وقتى كه صورت روزگار متصوّر نديد به حضور نوّاب عبد اللّه خان عاصى تخلّص رفت . آخرش از چند سال به قلاوزى بخت در ضلع فرّخآباد كه هنگام توجّه رايات پادشاهى به شاهجهانآباد مخيّم سرادقات شده بود به ملازمت عالى شاهى رسيد و مورد عنايت شد . از آنجا كه فلك دونپرست با مردم شرفا در صدد آزار است و در حصول مراد اهل هنر غدّار ، هنگامى كه سرادقات عالى درجات شاهى در ظاهر قصبهء سهاور واقع شد ، مارى جانگزا كه گويا مرگ آن عزيز متمثّل شده بود به زير انگشت او گزيد و به سوز آن سم مسافر آن جهان گرديد . چند اشعار كه از ديوان خود وقت تسويد جامع اللّطايف پيش فقير فرستاده بود نگاشته شد :
متاع تر شده را نيست گرمى بازار * جز اينكه بندهء شرمنده را خريد خدا
*
سايل چه امتياز فقير و غنى كند * لب تشنه فرق چون كند اندر سراب و آب
*
لب به هم آمدن زخم كف افسوس است * هركه خورد آب دم تيغ تو مرهم نكند
*
دو ابروى تو بود شاه بيت ديوانى * ز خالها نقط انتخاب بايد ديد
*
شش جهت گشتم و تسكين نگرفتم جايى * روبهروى تو چون قبلهنما آمدهام