تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
*
لاله دلسوختهء كشت زيان‌ديده ماست * زعفران ريشهء گل‌هاى خزان‌ديدهء ماست
*
رفتى و از اشك بلبل در چمن طوفان گذشت * روز بر گل چون چراغان شب باران گذشت
*
سينه‌صافان را غم محنت‌كشان بيش از خود است * آب مىنالد از آن بارى كه بر پشت پل « 1 » است
اين دو شعر كه مىآيد از غزلى است كه به حضور دارا شكوه گذرانيده وصلهء گرانمايه يافته :
نوبهار آمد كه ابرِ تر چمن‌پرور شود * نكهت گل مايهء شور جنون در سر شود تاك را سيراب كن ، اى ابر نيسان در بهار * قطره تا مى مىتواند شد چرا گوهر شود ؟
ايضا از اوست :
روز وصل تو گم كنم خود را * نو به دولت رسيده را مانم

دوستاق گرجى

بهزاد بيگ گرجى دوستاق تخلّص ، غلام شاه سليمان صفوى بود . دوستاق محبوس را گويند . « 2 » منه :
بىتكلّف چون چراغ روز در بزم جهان * گيرم از هجرت نمردم ، كو دماغ زندگى « 3 »

ديرى

به اين تخلّص دو سه كس بوده‌اند . من جمله اوست :
فصل گل بگذشته و تنها به گلشن مانده‌ام * عندليب از باغ بيرون رفته و من مانده‌ام
*
افسوس كه كار مشكل افتاد * قتلم به رضاى قاتل افتاد

دورى طهرانى

مصطفى خان دورى تخلّص طهرانى است . منه :
سياه‌بختى ما بيش از اين نمىباشد * كه مجلس دگرى روشن از چراغ من است
هامش
( 1 ) . نصرآبادى 253 : دوش پل . ( 2 ) . نصرآبادى 147 : ولد سهراب بيگ قورچى بود . پدرش داخل غلامان بوده . در زمان شاه عبّاس ماضى به رضاى خود ترك ملازمت نموده و در سن چهل سالگى توفيق خواندن و نوشتن يافته . از اوست :گردد مدام خون جگر در اياغ ما * گل همچو غنچه مشت شود بر دماغ ما*برآرد گردش دوران اگر گرد اين‌چنين از من * به اندك روزگارى آسمان گردد زمين از من( 3 ) . بيت مطلع اين غزل از نصرآبادى :بىجمالت گر برافروزم چراغ زندگى * هر سر مويم شود روشن ز داغ زندگى