هر دم از ناخن خراشم سينهء افگار را * تا ز دل بيرون كنم غير « 1 » خيال يار را
داعى همدانى
طبع عالى داشت و بر اصناف سحر صاحب قدرت است . منه :
همه اجزاى تنم آينهء يكدگرند * تا نمايند به هم صورت حيرانى خويش
درويش حسين مذهّب خراسانى
در شيراز اقامت داشت و ملّا عرفى تتبّع كلام اوست بلكه ملّا را شاگرد او گويند . استاد نيكوست . از اوست در هجو خواجه خواند گويد :
خواجهء خواند مستراحى ساخت * تا بگويند ذكر او را پس
هركه م . . د اندر او مىگفت * توشهء آخرت همينش بس
دخلى اصفهانى
استاد نيكوبيانى است . در همان عصر بود . « 2 » منه :
من ناله نديدم كه اثر در پى داشت * من شام نديدم كه سحر در پى داشت
گويند كه شادى آورد غم ، غلط است * هر غم كآمد غم دگر در پى داشت
داعى اصفهانى
داعى ولد ضميرى صفاهانى افيون بسيار مىخورد . نه ديوان پدر را به دكان حلوايى گرو كرده تلخكام افيونى خود را شيرين ساخت . « 3 »
آمدى ، رفت ز دل صبر و قرارم ، بنشين * بنشين تا به خود آيد دل زارم ، بنشين « 4 »
هامش
مجالس النّفايس 20 : قصيدهء مولانا محمود عارفى را با مطلع ذيل :دردا كه درد كرد سواد نظر خراب * و ايّام كرد چشمهء چشم مرا پرآبمولانا داعى به درد چشم خود جواب كرد و اين بيت او خوب واقع شد :بر پلك سرخ ديدهء من داروى سفيد * باشد بعينه نمك سوده بر كباب( 1 ) . دهخدا : غير از .
( 2 ) . دهخدا : در عهد اكبر پادشاه به هندوستان رفته در دربار وى در زمرهء احديان درآمد . از اوست :اين سادهدل آخر احدى خواهد شد * محتاج كلاه نمدى خواهد شد
از غايت اضطرار ، روزى صد بار * قربان بروت سرمدى خواهد شد( 3 ) . آتشكدهء آذر 165 : اسمش ملّا ميرك ولد ملّا ضميرى است . در اوّل حال شعر نمىگفته و به كتابت اشعار ابوى مشغول ، آخر الامر ميل به شعر به هم رسانيده و داعى تخلّص نمود و گويند در حال هشيارى بسيار بدخو بوده و در طلوع نشئهء ترياك شعر مىگفت .
( 4 ) . آتشكدهء آذر 237 : اين بيت را با كمى اختلاف به همراه بيتى ديگر از اين غزل به نام داعى انجدانى آورده است :