تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
ما نعش از قتل من جز عار مىدانم كه نيست * ورنه فكر قتل اين مقدار مىدانم كه نيست

خواجه كلان كرمانى

خواجه كلان از كرمان است . در اصفهان از مجلسيان ميرزا جلال اسير بود . منه :
قابل بخشش شدم از راه بىسرمايگى * در قيامت هم تهىدستى به فريادم رسد

خلقى

ميرزا خلقى ، معلوم نيست از گذشتگان است يا غير ايشان است . منه :
رسيد بر سر بالين به وقت نزعم يار * چراغ زندگىام شام مرگ روشن شد

خالص

سيّد حسين امتياز خان خالص تخلّص ، از امراى عالمگير است و با نوّاب مخلص خان محشور بود . صاحب ديوان و خوبگوست . « 1 » از اوست :
نباشد گر سر يارى به ما آن لاابالى را * كسى از دست ما نگرفته معشوق خيالى را
*
چه‌قدر غنچه شود گل كه دهان تو شود * چه‌قدر تاب خورد مو كه ميان تو شود
*
مرا حياى تو تا چند دل فگار كند * كسى ز دست تو آخر بگو چه كار كند
*
كدام جامه به لطف لباس عريانى است * كه از كمال نزاكت بدن نمايان است
در تعريف شهره گويد :
ماه من از حيا رخش ، بس كه به آب و تاب شد * شهره چو بست عارضش ، پنجهء آفتاب شد
*
چشم مست تو به ما بر سر ناز است هنوز * نگهت صاحب من ، بنده‌نواز است هنوز

خليل

ميرزا خليل ، مرد قابل منشى طبيعت ، از ملازمان زيب النّساء بيگم است . زيب المنشآت كه از بيگم مذكور ، مشهور است ترتيب‌دادهء اوست . منه :
حاجت به گفت‌وگوى ندارد بيان ما * سوزد چو شمع بر سر حرفى زبان ما
هامش
( 1 ) . دهخدا : خالص هندى ، سيّد امتياز خان ، شاعرى ايرانىنژاد كه در مشهدزاده شد و سپس به هندوستان رفت . در آنجا جلب توجّه عالمگير نمود و والى گجرات گرديد . وفاتش در قرن 12 هجرى روى داد . او را ديوان شعرى است .