خازن
شريف خازن تخلّص ، از تبارزهء عبّاسآباد اصفهان است . معاصر شاه سليمان صفوى ، شاه ايران بود . « 1 » منه :
عيسى چو به خورشيد برافروخت علم را * بسپرد به لعل گهرافشان تو دم را
*
گلشن فردوس مىخواهى ، مرنجان خلق را * سدّ راهى چون غبار [ خاطر ] احباب نيست
خليل بيگ لاهيجى
خليل بيگ لاهيجانى ، در همان عصر بود . « 2 » منه :
ايّام شباب با هوس بودم جفت * نه ديدهء ديد بود ، نه گوش شنفت
در خواب غرور صرف شد نقد حيات * بيدار شدم كنون « 3 » كه مىبايد خفت
خازن
نورى بيگ خازن تخلّص ، خوبگوست . از اوست :
هامش
*شايد به خوى يار كنم نسبتى درست * هر دم به خود بهانهاى آغاز مىكنم*تا به پاى من درآمد از پىام شيونكنان * هيچجا در حقّ من زنجير كوتاهى نكرد*حيرتزدهء معشوق آيينهء معشوق است * در خويش نمىگنجم از جوش تماشايى*هرچند كه حاصلت مى و جام آمد * نوميد مشو ، لطف خدا عام آمد
صد سال اگر دويدهاى در ره كفر * در برگشتن توان به يك گام آمد( 1 ) . نصرآبادى 92 : ولد ميرزا نورى بيگ ، قبل از اين مستوفى محال موقوفات مسجد جامع عبّاسى بود ، دست از آن برداشته . الحال وزير عالى جاه يوسف خان حاكم ايل بختيارى است . از اوست :سوز دلم فزون شد و تا مغز سر گرفت * آتش كشيد شعله و اين پنبه درگرفت*تا گيرمش تمام در آغوش همچو كس * هر جا كه يار جلوه كند آب مىشوم*شد تازه آبگيرى تيغ جفاى او * ممنون شدم ز گريهء بىاختيار خويش( 2 ) . نصرآبادى 88 : در اوايل حال دواتدار عالىجاه ميرزا طالب خان بود . از اوست :راه حرمين اگر ز من پرسى راست * آن راه ز مرقد شه هردو سراست
زانرو كه درِ مدينهء علم ، على است * از دربهدرون خانه رفتن اولى است*از ساحت كعبه تا نجف كردم سير * نه خانقهى بود در آن دشت و نه دير
درياب كه اين اشاره بىرمزى نيست * يعنى كه ميان ما نمىگنجد غير( 3 ) . نصرآبادى : كنون شدم .