وقت نيك است ، گفتوگو مكنيد * جام بر لب نهيد و لب مزنيد
خواجه جان خوافى
خان آرزو ، نيشابورى نوشته . در همان عصر بود . منه :
در كارم و بىكارم ، چون مد به حساب اندر * خاموشم و گويانم ، چون خط به كتاب اندر
خضرى لارى
در همان عصر بود . منه :
شدم به كوه كه از ناله دل كنم خالى * چو نالهء دل من كوه سنگدل بشنيد
ز نالهام دل كوه آنچنان به درد آمد * كه من خموش شدم ، او هنوز مىناليد « 1 »
خسروى
سيّد صحيح النّسب در موسيقى و پرتاباندازى يگانه ، در همان زمانه بود . منه :
اگر ز هستى من در سرت ملالى هست * برآر تيغ كه ما را هم انفعالى هست
سر غرور تو گردم اگر فرشته تو را * فتد به دام بگويى شكسته بالى هست
در تعريف اسب :
از شرق سوى غرب چو گردد جهان نورد * افتد ميان راه مثالش در آينه
هنگام بازگشتن از آنجا ز عكس خويش * بيند عيان نظر فكند چون در آينه
خاكى
حسن بيگ خاكى تخلّص ، در همان عصر بود . « 2 » منه :
گل رشك آنقدر از باغ جمالت چيدم * كه اگر آه كشم از بغلم مىريزد
خلقى شوشترى
كمال الدّين خلقى شوشترى ، معاصر تقى اوحدى است .
هامش
*هرگز ز بد زمان خروشى نزنيم * دارم به دل دوزخ و جوشى نزنيم
گر آتش ما تمام شد خاكستر * ما حلقهء لب بر درِ گوشى نزنيم( 1 ) . اشعار ديگر از نصرآبادى 282 :بختم آورده به صد خون جگر تا درِ دوست * مژه برهم مزن اى ديده كه آبم نبرد*بندهام آن مىپرستى را كه در باغ وجود * شد چو نرگس پير و ترك جام نتوانست كرد( 2 ) . فرهنگ سخنوران : حسن ( حسين ) بيگ ، از شعراى عهد جهانگير كه به ديوانى صوبهء بهار مأمور بود و كتابى در ذكر احوال عالم از آدم تا خاتم تصنيف كرد . 1021