نى چارهاى كه « 1 » دل به تو نامهربان دهد * آخر در آرزوى وصال تو جان دهد
خلقى بخارى
به قول امير عليشير تاجرى بود . منه :
سوخت مغز استخوانم از غم و آگه نيم * كى بود معلوم مضمون نامهء پيچيده را
خيالى بخارى
مولانا خيالى بخارى ، شاگرد عصمت اللّه بخارى است . « 2 » منه :
اى تير غمت را دل عشّاق نشانه * خلقى به تو مشغول و تو فارغ ز ميانه
تقصير خيالى به اميد كرم توست * يعنى كه گنه را به از اين نيست بهانه
خيالى هروى
خيالى ديگر هروى است . منه :
چشم گريان خيالى از سرشك آرد خلل * مىشود آرى ز باران خانهء مردم خراب
خيالى خجندى
خيالى ديگر خجندى است . منه :
تا جان ز وفاى دهن تنگ تو دم زد * از شهر بقا خيمه به صحراى عدم زد
چون ماه نو از ديده نهان گشت يقين شد * كز فتنهء ابروى تو ترسيد كه خم زد « 3 »
خادمى لحصايى
خادمى لحصايى است . بعضى اصل او از خراسان دانند و لحصا شهرى است از يمن . او در سنهء 910 از دست شاهى بيگ حاكم قندهار كشته شد . منه :
هامش
( 1 ) . دهخدا : بىچاره آنكه .
( 2 ) . دولتشاه 317 : ديوان او در ماوراء النّهر و بدخشان و تركستان شهرتى عظيم دارد . از اوست :هركه زين وادى به كوى بخت و دولت مىرسد * از ره و رسم قدم دارىّ و همّت مىرسد
از خروش كوس شاهان اين ندا آمد به گوش * كاين سرا هر پادشاهى را به نوبت مىرسد
فرصت صحبت مكن فوت از پى مقصود خويش * حاليا خوش بگذران كان هم به فرصت مىرسد
آخر اى سرگشتهء وادىّ هجران ، بيش از اين * تشنهلب منشين كه درياهاى رحمت مىرسد
از ره عزّت خيالى عاقبت جايى رسيد * هركه جايى مىرسد از راه عزّت مىرسد( 3 ) . ابيات ديگر از روز روشن 251 :باشد كه به جايى رسد از عشق خيالى * چون از ره اخلاص در اين راه قدم زد*گيسو بريد و شد فزون مهرش من گمراه را * گم كرده ره داند بلى قدر شب كوتاه را