خاطرى كاشانى
در همان عصر بود . « 1 » منه :
ساخته نالهء منش مايل بىگنه كشى * آه كه باز باعث قتل هزار كس شدم
خان اعظم
خان اعظم كوكه اكبر پادشاه ، جامع صفات انسانى ، امير عالىجاه بود و طبع نظمى داشت . « 2 » منه :
گشت بيمار دل از درد غم و تنهايى * اى طبيب دل بيمار ، چه مىفرمايى
*
در كوى مراد خودپسندان دگرند * در وادى عشق مستمندان دگرند
آنان كه بجز رضاى او مىطلبند * اينان دگرند و دردمندان دگرند
خليفه مازندرانى
خليفه سلطان نامش علاء الدّين است ، مازندرانى الاصل . وزير شاه عبّاس صفوى بود . « 3 » منه :
افسوس كه گشت عمر بيهوده تلف * دنيا به تعب گذشت و دين رفت ز كف
رنجيده خدا و خلق راضى نشدند * ضايع كرديم پارهء آب و علف
خروشى تبريزى
حسن بيگ تبريزى خروشى تخلّص ، در همان عصر بود . « 4 » منه :
هامش
( 1 ) . رياض العارفين 109 : از عرفاى كاشان است . به هندوستان رفته در آنجا درگذشت . از اوست :ماييم كه نوحه مايهء شادى ماست * در عشق اسير بودن آزادى ماست
هر غمزه كه خون ما خورد ، مرهم دل * هر عشوه كه راه ما زند ، هادى ماست( 2 ) . دهخدا : ميرزا عزيز كوكه ، خلف شمس الدّين محمد اتكه است . در سنه 1034 در گجرات به عين حكومت نظامت آنجا از اين عالم درگذشت .
( 3 ) . نصرآبادى 15 : اسم شريفش سيّد علاء الدّين حسين است ولد خلف رفيع الدّين محمّد مشهور به خليفه . در تاريخ شهور سنهء 1064 در ولايت مازندران طاير روح پرفتوحش به قصد مأمن جاويد بال پرواز گشود . از اوست :مىكوش كه كيسهء تو بىزر باشد * تا در دو جهان عيش تو خوشتر باشد
درهم چه كنى كه زان تو درهم باشى * دينار چه مىكنى كه دينبر باشد( 4 ) . نصرآبادى 75 : حسين بيگ تبريزى ، از اكابر تبريز است . در زمان شاه جنّت مكان شاه عبّاس ماضى برادرش تقى سلطان به علّت مردانگى ، سلطان يكى از ولايات آذربايجان شد . مشار اليه قبچاقى بود امّا به واسطه راستى و درستى و كاردانى كمال قرب به خدمت پادشاه داشت . از اوست :درد خواهم كه جهان بر دل من سرد كند * هركجا دست نهم بر دل خود درد كند*گر جام خالىات بدهد پير ميفروش * بستان و دم مزن كه تهى از اشاره نيست