تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
پيش صاحبنظران ملك سليمان باد است * بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است
*
گر كنى قصد دلم ، دستِ دل و دامن تو * ور كند ترك تو دل ، دست من و دامن او

خليل ميرزا

ابن ميرانشاه بن امير تيمور است . چند سال سلطنت سمرقند و غيره داشت . در سنهء 814 قضا كرد . « 1 » منه :
چشم از گلشن رخسار كسى گلچين است * كز ته جرعهء جامش مى گل رنگين است قند نطق تو به شور آور طوطى است خليل * چشم بد از شكرت دور كه بس شيرين است « 2 »

خاورى سمرقندى

خيّاطى بود . « 3 » منه :
من كه عمرى به هوس پيروى دل كردم * عمر بگذشت ، ندانم كه چه حاصل كردم

خاكى كاشغرى « 4 »

منه :
هامش
ميراث صرف و وقف صوفيان نمودم و شصت سال به دعاگويى و نيكوخواهى مسلمانان بسر بردم و اكنون مرد پير و عاجزم و ترك همه گفتم و به گوشه‌اى نشستم و در به روى خلق بستم . سن مبارك شيخ هفتاد و هفت سال و دو ماه و چهارده روز بوده و عزيزى در تاريخ وفات آن حضرت مىفرمايد :تاريخ وفات شيخ اعظم * سلطان محقّقان عالم ركن حق و دين علاء دولت * بر مسند خود نشسته خرّم بيست و سوم مه رجب بود * اندر شب جمعهء مكرّم از هجرت خاتم النّبيين * هفتصد بگذشت و سىّ و شش همدهخدا : كمال الدّين ابو العطا محمود بن على كرمانى متخلّص به خواجو ، به سال 679 در كرمان متولّد شد . تحصيلات ابتدايى را در زادگاه خود آموخت و سپس به سير و سياحت پرداخت . در ضمن اين سفرها به ملاقات علاء الدّولهء سمنانى كه از بزرگان صوفيه بود نايل آمد و حلقهء ارادت او را در گوش كرد . او معاصر سلطان ابو سعيد بهادر بود و اين پادشاه و وزيرش غياث الدّين محمّد را مدح گفت . در مدّت اقامت خود در شيراز با حافظ شيرازى معاشرت داشته و بعضى از سلاطين آل مظفّر را نيز مدح گفته است . او علاوه بر ديوان اشعار ، مثنوىهايى به سبك نظامى گنجوى دارد و خمسه‌اى به وجود آورده است . او به سال 753 درگذشت . ( 1 ) . دهخدا : خليل سلطان گوركانى يا تيمورى ، به سال 786 متولّد شد . وى پسر ميرانشاه گوركانى است كه به سال 807 بعد از مرگ امير تيمور به جانشينى او برخاست و بر پير محمّد جهانگير پسر عموى خود در سمرقند پيروز شد . پير محمّد نيز به هرات نزد شاهرخ رفت و از طرف او به حكومت فارس رسيد و خليل سلطان را به حال خود گذاشت . شاهرخ ، خليل را در ملك ماوراء النّهر باقى گذاشت ولى پير محمّد بر او حمله برد و سرانجام از او شكست خورده به قندهار رفت و در آنجا كشته شد . بعد از اين فتح ، يكى اميران او خداى داد حسينى ، به ضد او برخاست و در جنگى كه به سال 811 در حوالى سمرقند روى داد ، خليل گرفتار و در قلعهء سمرقند محبوس شد . شاهرخ چون از اين اخبار آگاه شد ، لشكر را به آن ناحيه گسيل داشت . سرانجام خليل سلطان توانست به عراق رفته و دو سال در آنجا حكومت كند و به سال 814 در همان‌جا وفات يافت . ( 2 ) . در متن ، اين چهار مصرع جابه‌جا نوشته شده بود . با توجّه به معنى تصحيح شد . ( 3 ) . مجالس النّفايس 47 و 221 : از سمرقند است . خيّاطى مىكرد . بديهه را روان مىگفت . ترجيع‌بندى گفت ، بندش اين است :گه به سنگم زنىّ و گاه به مشت * بازى بازى مرا بخواهى كشت( 4 ) . دهخدا : مسلك عرفان داشته . در شرح حال بهاء الدّين نقشبند و برهان الدّين و جلال الدّين كتابى نوشته به نام مناقب العارفين .