حسين على جلاير
امير حسين على از اتراك جلاير است . منه :
مانده به نقطهاى دهنش از خط غبار * ليكن به نقطهاى كه بود در غبار خط
حاذق گيلانى
حكيم حاذق ولد حكيم همام گيلانى است . او در عهد شاهجهان پادشاه به منصب سه هزارى و داروغگى عرض مكرّر سرفرازى يافت . آخر ترك دنيا كرده خانهنشين شد . مبلغ بيست هزار روپيه ساليانه مدد خرج از سركار و الا به او مىرسيد . هفت مثنوى دارد ، اوّل : گنج طلسم ، دويم :
ظلّ المبين ، سيوم : بهار خلد و دو ساقىنامه و ششم : تمسّك نجات و هفتم : طور تجلّى . غرض كه اوستاد نيكوست . از اوست :
از گريهء ما بحر نه تنها گله دارد * كز نالهء من گوش صدف آبله دارد
*
شد دشمن من كمال بسيار * چون بر رخ خوب خال بسيار
*
دلم به هيچ تسلّى نمىشود حاذق * بهار ديدم و گل ديدم و خزان ديدم
حشمت
مير حشمت از شعراى عصر شاهجهان و صاحب ديوان است . منه :
من كيستم ، از بوى به رنگ آمدهاى * وز صلح گذشتهاى ، به جنگ آمدهاى
چون لاله ز دست دل همه داغ شده * چون غنچه ز درد دل به تنگ آمدهاى
حلمى كاشى
مقيماى حلمى تخلّص كاشى است . « 1 » منه :
ما را گله در عشق ز اغيار نباشد * از يار نرنجيم « 2 » اگر يار نباشد
حمالى
سيّد عبد اللّه حمالى تخلّص در اصفهان مىماند . منه :
بر دهانش خط ندانم كار را چون تنگ ساخت * اينقدر دانم برات بوسه تنخواه من است
هامش
( 1 ) . دهخدا : ملّا مقيم ، از شعراى ايران و از اهل كاشان است . در زمان داراشكوه مدّتى در هندوستان اقامت گزيد و سپس به زيارت بيت اللّه مشرّف گشت و در مكّه درگذشت .
( 2 ) . دهخدا : برنجيم .