تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
ز دل رشك آيدم چون بگذرد « 1 » در دل خيال او * چه سان بينم كه چشم غير افتد « 2 » بر جمال او « 3 »

حللى

شمس الدّين محمّد حللى تخلّص ، شاعر فاضل در همان عصر بود . مجرّدانه زيست مىنمود . با اين همه فضل و كمال ، رندى و عاشقىپيشه داشت . در هندوستان آمده فوت شد . منه :
چنان بيگانه كرد از من رقيب آن شوخ بدخو را * كه نامم نشنود صد بار و در دل نگذرم او را
*
ز گرمى جگرم دوش چشم تر مىسوخت * چراغ ديده به راه تو تا سحر مىسوخت

حالى

شمس الدّين محمّد حالى تخلّص ، مدّتى در شيراز ماند . منه :
صد شكر كه صبر بر جفا دارد دل * تاب ستم تو بىوفا دارد دل رسم گله اين‌كه پيش ما باشد نيست * ورنه به تو سخت حرف‌ها دارد دل

حرفى اصفهانى

مولانا حرفى اصفهانى در همان عصر بود . منه :
جانا ز تو بر سرم بلا مىآيد * وز تو به دلم تير جفا مىآيد گويى سگ خويش خوانده‌ام حرفى را * حرفى است كه زو بوى وفا مىآيد

حقيرى تبريزى

در همان عصر بود . مرد پارساست و به پوستين‌دوزى معيشت داشت . « 4 » منه :
دوش در مجلس حديث آن لب ميگون گذشت * من شدم بىخود ندانستم كه صحبت « 5 » چون گذشت

حقيرى هروى

در همان عصر بود . منه :
كسى تا كى براى قاتل خود دربه‌در گردد * اجل را دست و پا بوسد ، بلا را گردِ سر گردد

حكيم اردستانى

فضل اللّه حكيم تخلّص اردستانى ، در همان عصر بود . منه :
هامش
( 1 ) . دهخدا : گر بگذرد . ( 2 ) . دهخدا : كه افتد چشم غيرى . ( 3 ) . دهخدا : رديف « تو » است . ( 4 ) . دهخدا : شاعرى از مردم ايران و از اهل تبريز است . ( 5 ) . دهخدا :من ز خود رفتم ، ندانستم كه آخر .