ز دل رشك آيدم چون بگذرد « 1 » در دل خيال او * چه سان بينم كه چشم غير افتد « 2 » بر جمال او « 3 »
حللى
شمس الدّين محمّد حللى تخلّص ، شاعر فاضل در همان عصر بود . مجرّدانه زيست مىنمود . با اين همه فضل و كمال ، رندى و عاشقىپيشه داشت . در هندوستان آمده فوت شد . منه :
چنان بيگانه كرد از من رقيب آن شوخ بدخو را * كه نامم نشنود صد بار و در دل نگذرم او را
*
ز گرمى جگرم دوش چشم تر مىسوخت * چراغ ديده به راه تو تا سحر مىسوخت
حالى
شمس الدّين محمّد حالى تخلّص ، مدّتى در شيراز ماند . منه :
صد شكر كه صبر بر جفا دارد دل * تاب ستم تو بىوفا دارد دل
رسم گله اينكه پيش ما باشد نيست * ورنه به تو سخت حرفها دارد دل
حرفى اصفهانى
مولانا حرفى اصفهانى در همان عصر بود . منه :
جانا ز تو بر سرم بلا مىآيد * وز تو به دلم تير جفا مىآيد
گويى سگ خويش خواندهام حرفى را * حرفى است كه زو بوى وفا مىآيد
حقيرى تبريزى
در همان عصر بود . مرد پارساست و به پوستيندوزى معيشت داشت . « 4 » منه :
دوش در مجلس حديث آن لب ميگون گذشت * من شدم بىخود ندانستم كه صحبت « 5 » چون گذشت
حقيرى هروى
در همان عصر بود . منه :
كسى تا كى براى قاتل خود دربهدر گردد * اجل را دست و پا بوسد ، بلا را گردِ سر گردد
حكيم اردستانى
فضل اللّه حكيم تخلّص اردستانى ، در همان عصر بود . منه :
هامش
( 1 ) . دهخدا : گر بگذرد .
( 2 ) . دهخدا : كه افتد چشم غيرى .
( 3 ) . دهخدا : رديف « تو » است .
( 4 ) . دهخدا : شاعرى از مردم ايران و از اهل تبريز است .
( 5 ) . دهخدا :من ز خود رفتم ، ندانستم كه آخر .