اين بيت مقولهء ديگر كس باشد . خواجه بديهة اين بيت رسانيد :
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر در ميكدهاى با دف و نى ترسايى
گر مسلمانى همين است كه حافظ دارد * واى گر در پس امروز بود فردايى
و از آن مطمئن شد و خواجهء موصوف نكتهسنج و لطيفهگو بود . نقل است چون منصور شاه را امير تيمور از شيراز اخراج نموده نايب خود در آنجا گذاشت ، بعد چندى منصور شاه نايب امير تيمور را از شيراز برآورده خود متصرّف شد و خواجه حافظ غزل تهنيت گذرانيد كه مصرع مطلعش اين است :
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
از اين جهت امير تيمور به نسبت حضرت خواجه حافظ سوء مزاجى داشت . وقتى كه امير تيمور منصور شاه را كه ممدوح خواجه حافظ بود كشته در شيراز آمد فرمود كه حافظ را حاضر آورند . چون حافظ به حضور امير آمد از او پرسيد كه اين شعر از آن توست ؟
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را * به خال هندواش بخشم سمرقند و بخارا را
خواجه گفت : بلى . امير تيمور به غلامى فرمود كه ده هزار دينار از حافظ براى پيشكش بگيرد .
حافظ گفت : اى سلطان ، من مرد طالب علم استطاعت هيچ چيز ندارم . ده هزار دينار از كجا آرم ؟
گفت : سمرقند و بخارا كه من اكثر جاى او ويران كرده آباد ساختهام به خال هندو بخشيدن مىتوانى ؟
اتّفاقا در آن وقت پارچه كهنهاى در برداشت . خواجه به سوى پارچه كهنهء خود اشارت كرده گفت كه اى سلطان نتيجهء اينچنين بخششهاست كه بدين روز افتادهام . امير لطيفهاش پسند نمود و رعايت فرمود . القصّه خواجه حافظ در شيراز وفات يافت و در مصلّاى شيراز مدفون است و « خاك مصلى » « 1 » تاريخ اوست . هذا من ديوانه :
آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است * با دوستان تلطّف ، با دشمنان مدارا
*
راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست صوفى عالىمقام را
*
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را * كه سر به كوه و بيابان تو دادهاى ما را
*
بيا كه قصر امل سخت سستبنياد است * بيار باده كه بنياد عمر بر باد است
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود * ز هرچه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است
*
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است * ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
*
هامش
( 1 ) . برابر است با سال 791 ه . ق .