ايضا از اوست :
آفتاب حسن طالع شد چو بگشادى نقاب * حسن طالع بين كه ديدم آن رخ چو آفتاب
*
جان تن فرسوده را با غم هجران گذاشت * طاقت مهمان نداشت ، خانه به مهمان گذاشت
*
بر من از جور تو هرچند كه بيداد رود * چون رخ خوب تو بينم ، همه از ياد رود
*
گوش كن گوش كه از بار غم فرقت تو * حلقه شد قامت جامىّ و به گوشت نرسيد
*
ديدم تو را و رفت ز دست اختيار دل * آرى ز دست ديده خراب است كار دل
*
تنگدل مانده به فكر دهن تنگ توام * سنگ بر سينهزنان از دل چون سنگ توام
*
جامى دم گفتوگو فرو بند دگر * دل شيفتهء خيال مپسند دگر
در شعر مده عمر گرانمايه به باد * انگار سيه شد ورقى چند دگر
جلال دوانى
مولانا جلال دوانى ، ولد سعد الدّين سعد و تاريخ ولادتش « قرة العين » « 1 » است . علّامهء يگانه و وحيد زمانه بود و در ميدان تدقيق قصبة السّبق بربود . از تصانيفش شرح عقايد و حاشيهء قديم و جديد و اخلاق جلالى و حاشيهء شرح تهذيب و غيرهم مشهور . و وفاتش در سنهء نهصد و هشت مسطور است . « 2 » منه :
هامش
( 1 ) . برابر است با سال 861 ه . ق .
( 2 ) . روز روشن 175 : در علوم معقول و منقول شاگرد والد خود و ملّا محيى الدّين كوشكنارى و ملّا محسن شاه بقّال ، شاگردان علّامه سيّد شريف جرجانى بود و تصانيفش مثل حواشى شرح تجريد ، شرح هياكل ، شرح حكمة الاشراق ، شرح تهذيب و اخلاق جلالى و غير ذلك ، مطرح انظار علماء كبار است . در شعر گاهى جلال و گاهى دوانى تخلّص مىكرد . از اوست :قامت دلكش و رخسار دلافروز تو را * اهل عرفان سحر و آتش موسى خوانند*ديد خورشيد چو رخ شمع مرا از روزن * بوسه بر خاك زد و گفت چراغت روشنتذكرهء ميخانه 125 ، پاورقى : جلال الدّين محمّد بن سعد الدّين اسعد دوانى كازرونى ، از قريهء دوان كازرون بوده است .
مرآت الفصاحه 215 : در زمان دولت سلاطين آق قوينلو قضاوت فارس با او بوده . در اوّل حال به طريقهء اهل سنّت و در اواخر دين تشيّع را اختيار نموده ، چنانكه در رسالهء خود ذكر كرده . از اوست :از تو تا مقصود چندان منزلى در پيش نيست * يك قدم بر هردو عالم نه كه گامى بيش نيست