پاكى طينت و اصل گهر و استعداد * تربيت كردن مهر از فلك مينايى « 1 »
در من اين هرسه صفت هست ولى مىبايد * تربيت از تو كه خورشيد جهانآرايى
جلال الدّين طبيب
از اوستادان عصر شاه شجاع كرمانى بود . « 2 » منه :
از اين ديار برفتيم و خوش « 3 » ديارى بود * به آب ديده بشستيم اگر غبارى بود
جلال رفت و تو را بعد از اين شود معلوم * كه اين شكستهء « 4 » مسكين چگونه يارى بود
جامى
مولانا نور الدّين عبد الرّحمان جامى تخلّص ، قالش سراپا حال و حالش خارج از بيان قال است .
اصلش ولايت جام است و ولادتش در سنهء هشتصد و هفده وقوع يافته . او در آغاز شباب تحصيل علوم و فنون كرده سرآمد امثال و اقران شد و در عهد سلطان حسين بايقرا عروج شهرت يافت و نسبت ارادت به شيخ سعد الدّين كاشغرى داشت و در لطيفهگويى و نكتهسنجى بىمثل زمان خود بود . « 5 »
نقل است روزى پيرى ريشدراز با پسر خردسال پيش مولوى آمد و به تقريبى پسرش تعريف انگور ديار خود بيشتر نمود و در آن ميان به مولوى گفت كه در ملك ما انگورى سبز پرشيره
هامش
( 1 ) . متن : بينايى . تصحيح از دولتشاه .
( 2 ) . دولتشاه 224 : مولانا جلال طبيب شيرازى ، به روزگار آل مظفّر در فارس حكيم و طبيب بوده . داستان گل و نوروز را او نظم كرده ، در سنهء 734 . آن كتاب شهرتى عظيم يافته . چنين گويند كه مولانا سيمى نيشابورى در يك ماه بيست نسخهء گل و نوروز نوشته .
روز روشن 175 ، او را شاگرد ملّا صدر الدّين شيرازى مىداند كه از نظر تاريخى مناسبت ندارد و ابيات زير را به او منسوب داشته است :عمرى است كه بر منتظرانت نظرى نيست * وز حال دل بىخبرانت خبرى نيست
يا در تو اثر مىنكند آه جگرسوز * يا نالهء دلسوختگان را اثرى نيست( 3 ) . متن : برفتيم و خوش . از دولتشاه تصحيح شد .
( 4 ) . دولتشاه : كه آن شكسته و .
( 5 ) . تذكره ميخانه 100 : جدّ او از شهر صفاهان است . در ايّام سلطنت خوارزمشاهيه جلاى وطن كرده به خراسان آمده در قصبهء خرجرد جام توطّن نمود . وى اوّل در خدمت مولانا جنيد اصول صرف و نحو و معانى و بيان خوانده ، بعد از آن در مدرسهء نظاميه به درس مولانا على سمرقندى كه شاگرد اعلم مير سيّد شريف علّامه بود حاضر مىشده ، اكثر علوم عقلى را در خدمت ايشان مىگذرانيدهاند . بعد از چندگاه او را هواى سير سمرقند در سر افتاد . چون به مطلب رسيد خود را به تقريبى در مجلس درس مولانا فتح اللّه تبريزى كه استاد ميزا الغ بيگ بود رسانيد . در خبر آمده كه عبد الرّحمان جامى نه سال در سمرقند استقرار گرفتهاند و بعد از اتمام اين مدّت از آنجا مراجعت نموده ، در ايّام سلطنت سلطان حسين ميرزا بايقرا ديگرباره به هرات آمدند .
دولتشاه 362 : مسقط الرّأس مباركش قريهء خرجرد و منشأش دار السّلطنهء هرات است . دست ارادت به جانب عرفان مآب شيخ الاسلام ، محمّد الكاشغرى داد . . . و بعد از او جانشين سند طريق آن بزرگوار شد . در آخر حال كه جهان را از دبدبهء چاووش سلطان عشق پرشور گردانيد . دماغش از بوى رياحين گلزار حقايق و معارف معطّر و چشم جانش از نور عالم ملكوت منوّر گرديد ، بيش ذوق گفتوگوى غير نماند و قلمش از تحرير حروف مجازيه به تفسير آيات حقايق جارى گشت و در اين باب مىفرمايد : جامى دم گفتوگو . . .