تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
من چه گويم وصف آن عالى جناب * نيست پيغمبر ولى دارد كتاب « 1 »
و ابن محمّد بهاء الدّين بلخى است . ولادتش در ششم ربيع الاوّل سنهء اربع و ستّ مائه ( 604 ) واقع است و بر دل او از عمر پنج‌سالگى اسرار غيبى ظاهر شده و [ بر ] مولانا بهاء الدّين ولد ، محمّد خوارزمشاه كه پادشاه عهد بود حسد برده در صدد عداوت شد . مولانا رنجيده معه عيال و اطفال عزيمت حج نموده . مولوى جلال الدّين در آن وقت كودك بود . « 2 » مولانا بهاء الدّين در ديار عرب رسيد و بعد شرف طواف كعبه و زيارت قبور انبيا ، در روم رفت و در آن ضلع سياحت گزيد . « 3 » مولوى جلال الدّين را در عمر هژده‌سالگى كدخدا نمود و در سنهء 623 حضرت سلطان ولد متولّد شده . بعده مولانا بهاء الدّين در قونيه رفته وفات يافت و مولوى جانشين پدر شده مشغول درس و تعليم بود . « 4 » در آن اثنا درد طلب حق دامنگير حال مولوى معنوى شد . به خدمت شيخ صلاح الدّين زركوب و غيره رسيد و ديگر مشايخ را ديده « 5 » تا كه به حضرت شمس تبريز « 6 » ملاقات نموده بهرهء وافى
هامش
( 1 ) . آتشكدهء آذر 274 :من نمىگويم كه آن عالى جناب * هست پيغمبر ، ولى دارد كتاب( 2 ) . آتشكدهء آذر 272 ، به عزم حج بيت اللّه به حركت آمد و چون وارد نيشابور شد به جناب شيخ فريد الدّين عطّار اتّفاق ملاقات افتاده از صحبت هم بهره‌ور شدند . در آن حال مولانا جلال الدّين كودك بوده . جناب شيخ اسرارنامه‌اى به مولانا جلال الدّين به رسم هديه داده و به مولانا بهاء الدّين گفته كه زود باشد كه اين فرزند گرامى از نفس گرم ، آتش در سوختگان عالم زند و بعد از آن از نيشابور حركت كرده به شرف حج مشرّف شده و از آنجا عزيمت بيت المقدّس و به زيارت مزار كثير الانوار انبياى عظام فايض گرديد . مرشد ايشان سيّد برهان الدّين محقّق ترمذى كه در آن سفر همراه بود در شام بدرود حيات كرده و به ايشان گفته كه در ولايت روم به جهت شما فتوحات خواهد شد . ( 3 ) . آتشكدهء آذر : سلطان علاء الدّين كه از اولاد سليمان شاه برادر سلطان ملكشاه سلجوقى بود و در آن وقت علم سلطنت روم برافراشته بود ، قدوم مولانا را غنيمت شمرده در مراعات جانب ايشان لوازم اهتمام به عمل آورد . ( 4 ) . آتشكدهء آذر : گويند هرروز چهارصد فاضل و عارف در حلقهء درس ايشان حاضر مىشده و سلطان علاء الدّين هم كمال اعتقاد به ايشان داشته . ( 5 ) . آتشكدهء آذر : گويند هرروز چهارصد فاضل و عارف در حلقهء درس ايشان حاضر مىشده و سلطان علاء الدّين هم كمال اعتقاد به ايشان داشته . ( 6 ) . آتشكدهء آذر 273 : شمس تبريز ، اصلش از خراسان بوده و خود در تبريز متولّد شده و بعد از تحصيل كمالات ظاهرى به خدمت شيخ ركن الدّين سجاسى كه از يك طرف به چند واسطه از مريدين امام رضا ( ع ) و از يك‌طرف به چند واسطه از مريدين على بن ابى طالب ( ع ) بود رسيده و درجهء عالى يافته . شيخ به او گفته : برو به روم . سوخته‌اى آنجاست آتشى در او زن . شيخ به روم تشريف برده و بعد از ورود ، مولانا جلال الدّين را ديده كه بر استرى سوار و مريدان در ركاب او مشغول استفاده مىباشند . شيخ در جلو افتاده از مولانا تحقيق كرد كه غرض از رياضات در تكرار دانستن علوم چيست ؟ مولانا گفت : دانستن آداب شريعت . شيخ گفت : علم آن است كه به معلوم رسى و اين شعر از حكيم سنايى غزنوى خواند :علم كز تو تو را بنستاند * جهل از آن علم به بود بسيارمولانا از اين سخن متغيّر و از تأثير كلام متحيّر شد و تير به نشانه آمد . روايت ديگر : گويند شيخ شمس الدّين در لباس فقر بوده . بعد از دخول به قونيه به مجلس مولانا وارد شده نشست . چند جلد كتاب در آنجا ديد . گفت : اين كتاب‌ها از كيست و از علوم در وى چيست ؟ مولانا گفت : اين‌ها قيل و قال است . تو را به اين‌ها چه كار ؟ شمس الدّين كتاب‌ها را در آب انداخت و مولانا را غريق بحر اندوه ساخت . مولانا گفت : اى درويش ، اين چه كار بود كه اكثر اين كتب از مصنّفات والد من است كه نسخه‌اى انحصار داشت . شمس دست در آب كرد يكان‌يكان آن كتب را به طريقى كه مطلقا از آب تر نشده بود برآورد و نزد او گذاشت . مولانا متحيّر شده گفت : اين چه سرّ است ؟ شيخ فرمود : اين از وجد و حال است ، تو را به