در ديدهء تجريد بزرگى به نسب نيست * عيسى به فلك برد سر بىپدرى را
شعرى كه مىآيد به نامش نوشتهاند و سرخوش به نام ميرزا صائب نگاشته و اللّه اعلم :
از شيشهء بىمى ، مىِ بىشيشه طلب [ كن ] * حق را ز دل خالى از انديشه طلب كن
تسليم
زين الدّين تسليم تخلّص ، سخنور والاقدر در همان عصر بود . « 1 » منه :
اگر در آستين شوق دست جذبهاى باشد * پرِ كاهى تواند كهربا شد كوهساران را « 2 »
تقى شيرازى
ميرزا محمّد تقى پسر ميرزا محمّد حسين اوارجهنويس شيرازى است . « 3 »
با خَلق به خُلق باش و دشمنكن دوست * خُلق نيكو دليل خَلق نيكوست
فيض واهب در خور استعداد « 4 » است * باريكى اين آب ز كمظرفى جوست
تسلّى شيرازى
ابو الحسن شيرازى ، مرد فرشتهسيرت و باصفاى سريرت رفيق حكيم مسيح الزّمان بود . در ابتدا تسلّى تخلّص داشت ، آخر تمنّا قرار داد . « 5 »
چو شمع ديدهء هجرانكشيده آب شد آخر * گل جدايى همصحبتان گلاب شد آخر
*
رحم بيدارت كند بىمهر من از كين من * گر شبى در خواب بينى بستر و بالين من
تنهاى قمى
محمّد سعيد قمى [ تنها ] « 6 » تخلّص ، از اطبّاى خاصّ شاه عبّاس ثانى بود و او سعيد و حكيم هم
هامش
ز خود سفر كن و اقليم حقگزينان بين * جلا ده آينه و شهر خوشنشينان بين
به باغ داغ درآ انتخاب گلها كن * برشته حسنى اين چهره آتشينان بين( 1 ) . نصرآبادى 93 : ميرزا زين العابدين ، ولد ميرزا معين الدّين اصفهانى وزير بكتاش خان حاكم بغداد ، مشاراليه منشى عالى جاه محمّد زمان خان بيگلربيگى كهگيلويه بود . از اوست :كثرت ظاهر ما وحدت باطن باشد * در ميان من و او غير من و اويى نيست( 2 ) . متن : كوهسارى را . از نصرآبادى تصحيح شد . و بيت مطلع اين غزل در نصرآبادى چنين است :به نامش مىكنم اوّل رقم منشور ديوان را * چو تاج شمع زرّين مىكنم طغراى عنوان را( 3 ) . نصرآبادى 178 : ملّا محمّد تقى ، انيس و جليس اكابر شيراز بود ، خصوصا امام قلى خان و بعد از فوت خان ، از خصوصان ميرزا معين الدّين خان و ميرزا هادى شاگرد او بودند .
( 4 ) . متن : واهب موافق استعداد . از نصرآبادى تصحيح شد .
( 5 ) . مصحّح مرآت الفصاحة در صفحه 118 چنين گفته : فرهنگ سخنوران ، تسلّى شيرازى را به تمنّاى شيرازى ( ابو الحسن دست غيب ) رجوع داده و اين دو را يكى دانسته است و در جاى ديگرى هم نام وى را نديدم . درحالىكه مرحوم داور در شرح حال تمنّاى شيرازى نوشته است كه جدّهء امّى داور از خاندان دست غيب بود . چنانچه وى داراى دو تخلّص يا شهرت مىبود ، احتمالا داور بدان اشاره مىكرد .
( 6 ) . از صيّادان معنى 971 ، نوشته شد .