بقايى بدخشى
مير بقايى بدخشى در تبريز مىماند . در باب زلزلهء تبريز « 1 » گويد :
سواد دلنشين ملك تبريز * شد از فرط تزلزل وحشتانگيز
چنان شد در جهان جاى سكون تنگ * كه بىآهن شرر مىجست از سنگ « 2 »
بهجت
شاه بهجتِ بهجت تخلّص در عصر اورنگ زيب پادشاه بود . منه :
نرفتهام به سراى كسى كه هر ساعت * نگفتهام كه در آن كلبهء خراب خودم
پيروى موصلو
قزوينى الاصل است و مصوّر بىمثل و سخنور كامل بود . هذا من ديوانه :
طفل اشكم به ره يار سرِ خويش نهاد * خوش يتيمانه در اين ره قدمى پيش نهاد
بينش كشميرى
ملّا بينش كشميرى سخنور والادانش است . شعرش خيلى كلام متين دارد و اصلا لغزش در كلامش گنجايش نيافته . « 3 » مثنويى در تعريف كشمير بسيار خوب گفت . صاحب ديوان است ، اين اشعار از جملهء آن :
بىتو گرديد قفس گلشن آزادى ما * خنده چون غنچه گره شد به لب از شادى ما
*
كسى كه كشتهء ابروى او مرا داند * به جاى شمع زند تيغ بر مزار من
*
هرپارهء دلم چمنى از نگاه اوست * آيينه چون شكسته شد آيينه خانه اوست
هامش
( 1 ) . متن : زلزلهء كوير . از روز روشن 115 ، تصحيح شد .
( 2 ) . ابيات ديگر اين مثنوى از روز روشن :چه پيش آمد زمين و آسمان را * كه بد مىبينم اوضاع جهان را
حوادث باهم از هر گوشه جستند * طلسم خاك را درهم شكستند
ز وحشت لرزه بر مردم درآميخت * كه رنگ سرمه از چشم بتان ريخت
بتان از لرزه نوعى ايستادند * كه از طاق دل عاشق فتادند
چنان بگرفت طوفان زمين اوج * كه رفتى هرطرف ديوار چون موج
برون جستى ز وحشت مضطرب حال * ز صورت خانهء آيينه تمثال
ز وحشت تا نظر مىكرد رمّال * تهى شد خانههاى رمل ز اشكال( 3 ) . آتشكدهء آذر 441 : در زمان اورنگ زيب در جهانآباد مىبوده . از اوست :تا يك سخن توان ز لب دلستان شنيد * از هركسى هزار سخن مىتوان شنيد