*
رسيده تيغ به كف صبح بر سرم دلدار * كه آفتاب كشيده است تيغ بر سر دار
باقر شيرازى
ملّا باقر مذهّب شيرازى ، ملازم ابراهيم على خان پسر نوّاب على مردان خان است . « 1 » منه :
چون خرامان در چمن آن سرو موزون مىشود * در ميان لاله و گل بر سرش خون مىشود
باقر مشهدى
ملازم شاهزاده مرادبخش بود . « 2 » منه :
شكستگى است كه خود موميايى خويش است * گذشتگى است كه از « 3 » هرچه هست در پيش است
*
تارهاى سر زلف تو چو پيوست به هم * داد اسباب پريشانى ما دست به هم
بىخودى
بىخودى تخلّص شخصى است . منه :
صورت جان به جهان گرچه نهان ساختهاند * ليك شيرينى آن در تو عيان ساختهاند
پاينده خان
از جهت خويشاوندى سلاطين صفويّه مشتهر به خويشاوند شد . مرد هنردوست و طالب كمال و به ارباب فضل محشور بود . منه :
به رغم توبهام بزم خوشى آن رشك مه دارد * خدا از آفت طاقت دل ما را نگه دارد
بسمل شيرازى
محمّد تقى بسمل تخلّص اصلا شيرازى بود و وسعت مشرب داشت و با مؤمن و كافر يكسان مىجوشيد . « 4 »
هامش
( 1 ) . دهخدا : از شعراى پارسىگوى است كه به هندوستان رفت و به خدمت على ابراهيم خان درآمد .
( 2 ) . روز روشن 98 : فرزند ميرزا عرب مشهدى است . از اوست :ز سينه جان سفرى شد ، هواى كوى تو دارد * نگاه خانهنشين شد ، فراق روى تو دارد( 3 ) . متن : در . از روز روشن تصحيح شد .
( 4 ) . نصرآبادى 354 : بسمل دامغانى شيرازى ، پسر حاج مؤمن دامغانى بود . در شيراز به تحصيل پرداخت و زمانى با ميرزا هادى معاشر بود . پس از عزل وى به اصفهان رفت و به خدمت ميرزا على رضا شيخ الاسلام درآمد و به تحرير مراسلات و مكاتبات پرداخت . در شعر بسمل تخلّص مىكرد و در سرودن قطعه استاد بود .