منماى به غير من رخ ، اى سيم ذقن * كز غايت غيرتم رود جان ز بدن « 1 »
خواهم كه شوى « 2 » مردمك ديدهء خلق * تا روى تو هيچكس نبيند جز من
بيرم خان
نوّاب بيرم خان خانخانان بن سيف الدّين على خان تركمان است . پدرش در جماعتى بود كه شاه اسماعيل ماضى به كمك بابر پادشاه جهت تسخير ماوراء النّهر تعيين نموده و او از آن وقت به ملازمت بابر پادشاه پيوست . چنانچه بيرم خان در عهد همايون پادشاه به خطاب سپهسالارى سرفرازى يافت و در سلطنت اكبر پادشاه وكيل مطلق شد . خيلى با علم و دانش و تقوى و طهارت بود . نماز جمعه از او فوت نمىشد . آخر ارباب حسدمزاج پادشاه از او برگردانيد حتّى كه كار به عتاب و خطاب منجر شد و او رخصت زيارت بيت اللّه گرفت و در اثناى راه در بلدهء گجرات بر تالاب سنس لك مبارك خان نام شخصى جهت سببى به ضرب خنجر كارش تمام كرد . ملّا عبد القادر بدايونى تاريخ وفاتش به طريق تعميه « گل گلشن خوبى نماند » گفته . القصّه جوهر قابل و سپاهى بى بدل و قدردان اهل سخن و صاحب فن بود . « 3 » منه :
شهى كه بگذرد از نه سپهر افسر او * اگر غلام على نيست خاك بر سر او
محبّت شه مردان مجو ز بيدردى * كه دست غير گرفته است پاى مادر او
ز قيد خسروى هردو كون آزاد است * كسى كه از دل و جان شد غلام قنبر او
*
حرفى ننوشتى ، دل ما شاد نكردى * ما را به زبان قلمى ياد نكردى
آباد شد از لطف تو صد خانهء ويران * ويرانهء ما بود كه آباد نكردى
پيروى طبلباز
در همان عصر بود . منه :
ندارم مهربان يارى كه حال زار من پرسد * گهى با من سخن گويد ، گهى از من سخن پرسد
هامش
( 1 ) . روز روشن : جان از تن .
( 2 ) . روز روشن و مجالس النّفايس : شوم .
( 3 ) . دهخدا : پسر سيف على بيگ ، از طايفهء بهارلو و از امرا و وزراى معروف سلسلهء تيموريان هند بود . در بلخ متولّد شد . در جوانى به خدمت بابر شاه و سپس به همايون شاه پيوست . چندى بعد به دربار ايران پناه جست . وقتى همايون وفات يافت وى اكبر را پادشاه خواند و اسباب سلطنت او را فراهم آورد . پس از اختلافى كه ميان او و اكبر پادشاه پديد آمد ، معزول شد و به عزم حج آهنگ مكّه كرد امّا قبل از عزيمت در گجرات كشته شد و جسدش را به مشهد منتقل كردند .